پاسخ به پرسش شما

بانو آسیه درود به شما امیدوارم روزگار بر شما خوب بگذره شما درست شبی برای من کامنت خصوصی گذاشتید که من باز هم در فرودگاه بودم و در حال بدرقه کردن یکی از عزیزترین آدمهای زندگیم وقتی ساعت کامنت رو دیدم یادم افتاد اون لحظه چه بغضی رو فرو می خوردم یادم افتاد تو زندگی چقدر من بغض خورده ام به جای شکلات! در هر حال تمام ساعتهای بعدی رو با غم گذروندم و جای خالی او رو با حسرت نگاه کردم هنوز تخت عطر تنش رو داره و بالشتی که سرم رو روش میذارم عطر موهاش رو ..اما نیوشا کنار اومدن با دلتنگی رو خیلی بیشتر از سر و کله زدن با مدارهای الکترونیکی یاد گرفته پس تحمل می کنه مثل همیشه...این توضیحات رو دادم که بدونید چرا یک کمی دیر شد پاسخ دادن به پرسش شما بانوی محترم.

 می دونم کامنتتون مثل همیشه خصوصی بوده و ازم خواسته اید به آدرس ایمیلتون جواب رو بفرستم همین کار رو هم خواهم کرد اما ممکنه این موارد برای بقیه دوستان هم پیش بیاد برای همین اینجا هم جواب رو می ذارم تا شاید برای بقیه هم به درد بخوره.

کامنت شما: "سلام ببخشید دوباره مجبور شدم مزاحمت بشم یه سوال داشتم که فکر کنم شما میتونید مثل دفعه های قبل کمکم کنید.. خیریه افسریه که معرفی کرده بودی قبل ازعید که رفتم گفتند پول را به حساب کمکهای مردمی بهزیستی بریزید و فیشش را به ما بدید که من همین کار را کردم.. اما این بار که دوباره زنگ زدم که پول به حساب بریزم گفتند دیگه به حساب اونجا پول نریزید و به خودمون بدید ولی ما قبضی بابتش صادر نمی کنیم!!! من که خواستم بدونم برای چه کاری این پول خرج میشه گفت یکی از بچه ها مریض بوده و خرج بیمارستانش را از کسی قرض کردیم و با پول شماقرض را پس میدیم!! ببخشید طولانی شد ولی من نمیدونم آیا درسته که همین جوری پول را بدم یا نه؟ یعنی واقعا دولت خرج بیمارستان بچه ها را هم نمیده؟!! بازم ممنون.. اگه ممکنه به ایمیلم جوابشو بدید "

راستش رو بخواهید در کمال تـاسف باید بگم ممکنه دولت خرج رو نده اما من همیشه اینجا تاکید کرده ام که یا خودتون چیزی بخرید و به مراکز ببرید یا پول رو به کسی بسپرید که مورد اعتماد شماست و می دونید صد در صد برای بچه ها خرید می کنه.اینکه دولت چه کارها نمی کنه مثنوی هفتاد من  کاغذه! اما توی یه بهزیستی کولر خراب شده بود و یکی از افرادی که می خواست برای مادرش خیرات کنه به جای هزینه غذای شام به مدت چند شب پذیرفت کولر بخره و نصب کنه تا سالن بازی و غذاخوری بچه ها خنک باشه اینکه من اینجا همیشه میگم وسیله تحویل مرکز بدهید به همین دلیله.البته مراکزی هم هستند که به مواد خوراکی احتیاج دارند و وقتی به شما بگن رب گوجه ماکارونی حبوبات قند بخرید شاید باورتون نشه که اینها رو همونجا مصرف می کنن اما مراکز بهزیستی مثه خونه خود ما به همه چیز احتیاج دارند من اصولا به کسانی که از من راهنمایی می خواهند می گم یا برای بچه ها کتاب بخرند یا ملحفه برای تخت یا با مدیر بهزیستی هماهنگ کنند بچه ها با مربی برند خرید هر چی میخواهند بخرند که هم انتخابشون باشه هم شما خیالتون راحت باشه هزینه ها برای بچه ها خرج شده.بهزیستی شبیر این کار رو می کنه در بیشتر مواقع.

اینکه به شما گفته اند رسید نمی دن عجیبه برام.من خودم مدتهاست رسید نمی گیرم اما برای دوستانی که می دونن من پول خرید گوشت مرغ لباس رو برده ام یعنی دوستانم اعتماد دارند که من این رو خرج بچه ها کرده ام شما به نظرم این پول رو اینطوری هزینه نکنید بهتره نه پرونده بیمارستان اون بچه رو دیده اید نه رسیدی می گیرید پس مبلغ رو از یک ریال تا هر چقدر صلاح می دونید طور دیگه ای هزینه کنید لطفا.

راستش رو بخواهید کمک کردن به مراکز دردسرهای خودش رو هم داره زندگی بچه ها مثه آنه شرلی و جودی آبوت نیست تلخی های عجیبی آدم می بینه توی کار اما من ایمان دارم شیرینی لبخند نوزادان بی گناه بهزیستی های مختلف همه تلخی ها رو از یادما می بره.موفق باشید و اگر فرصت داشتید من رو بی خبر نذارید ببینم چی شد سرانجام این پیشنهاد عجیب!

/ 5 نظر / 54 بازدید
آسیه

سلام دوباره متاسفم تو شرایط بدی مزاحمتون شدم دلیلی که خواستم خصوصی باشه اینه که اسم خیریه را گفته بودم به همین خاطر فکر کردم شاید درست نباشه همه بخونند.. من هم سعی کردم به مسئولای ائن مرکز اعتماد کنم.. من هم چون دفعه های قبل جور دیگه ای عمل کردند(ریختن به حساب کمکهای مردمی و دادن رسید) فقط شک کردم.. من فردا صبح (پنج شنبه) با خانمی که این مدت باهاش در تماس بودم(خانم علی اکبری) در خیریه برای دیدن مدارک پزشکی اون بچه قرار دارم و چون گفتم که میرم دیگه نمیتونم کنسل کنم.. احتمالا اگر مدارک پزشکی اون بچه را ببینم حرفشونو باور می کنم !!! نتیجشو فردا بهتون میگم.. ممنون باز هم ممنون

شیرین.م

سلام نیوشای عزیز...خوبی؟ ... باورت میشه من قبل از سالگرد فوت بابای عزیزم باز داغدار شدم؟ خواهرم رها شد...

شیرین.م

آخ نیوشا داغونم... الان 22 روزه خونه خواهرم هستم...پیش بچه هاش... هنوز شوکه ایم.... نمیتونم باور کنم... مثل مادر بود برام با اینکه فقط 14 سال ازم بزرگتر بود.... نیوشای خوبم فقط واسه بچه هاش دعا کن....تا چهلم ازم خواستن بمونم... با اینکه جای خالیش عذابم میده اما موندم....زندگی بدی پیدا کردیم.... بی انگیزه... پر غصه...دعامون کن دوست خوبم....

مسافر

استادی داشتیم می گفت "که دو بچه داره یکی سر بزیر و درس خون و دیگری خیلی شیطون که درسش هم افتضاحه جوری که همه از دستش عاصی اند اما من بچه شیطونمو بیشتر دوست دارم" وبلاگ ت شاید همان بچه شیطونت باشه ام با نوشته هات خیلی ها شاید چیزهایی اموحته باشند از عشق ورزیدن به کودکانی که دیگرگونه زیستن را تجربه می کنند. پس گاه گاهی بیا و بنویس تا در این نوشته هات همون عشق بخشیدن به بچه های بهزیستی رو یاد بدی.. شاد باشی

ماه مون

سلام نیوشای عزیز.خیلی وقته نیستی امیدوارم خوب باشی.کاش بازم بنویسی.