غلامحسین ساعدی و پرایوسی !

شهر کتاب بودم ، بین کتابها  چشمم افتاد به 

" نامه های غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه گرانی" ! برش داشتم نگاهی به  صفحه اول ناشر بعد از یک پاراگراف توضیح نوشته بود:

"طاهره و غلامحسین هرگز به هم نرسیدند و این عشق بی وصل پایان یافته است....کتاب را به بقیه خریدهایم اضافه کردم".بیراه نیست اگر بگویم بقیه ساعات باقی مانده ذهنم درگیر کتاب بود ،در راه برگشت به خانه خواندنش را شروع کردم ،همان صفحات اول بودم  آزیتا زنگ زد و پرسید چرا موبایلت رو جواب نمی دی ؟؟؟ خوب است این خوب است که کسی باشد گاهی هوای مرا داشته باشد حالم را بجوید ،آنقدر به موبایلم زنگ بزند تا بالاخره بشنوم و جواب بدهم خوب است آدم یک آزیتا برای خودش داشته باشد !

برمی گردم به کتاب و همینطور که جلو می روم دلم می گیرد ،وقتی نامه های عاشقانه "فروغ فرخزاد به پرویز شاپور " را در کتابی با عنوان "اولین تپش های عاشقانه قلبم " چاپ کردند بسیار دلگیر شدم ..دلم می خواست بروم همه آنچه چاپ شده را از کل کشور جمع کنم و نگذارم کسی با خبر شود از درد درون دل فروغ و راز دل شاپور. دوست نداشتم کسی این همه سرک بکشد به خلوت آنان...

امروز لابه لای صفحات این کتاب جدید همان حس را داشتم انگار کسی نشسته باشد همه زندگی ساعدی را عریان جار زده باشد !!!

البته من ساعدی را اندازه فروغ دوست ندارم اما به هر حال دوستش دارم ،آن زمانها که من داشتم کودکی تمام می کردم و یازده ساله بودم نه از اینترنت خبری بود نه از ماهواره و موبایل!!! آن وقتها پلنگ صورتی  و گوریل انگوری را هم عید به عید پخش می کردند کارتون هم هیچ نداشتیم جز هاچ و نل و استرلینگ که مجموعه ای بود از بچه های به دنبال مادر!!! برای همین من آن زمان راهی نداشتم جز سرک کشیدن به کتابخانه بابا ...هر روز صبح بیدار  می شدم اولین تصویر از بابا یک کتاب باز جلو رویش بود که می خواندش و سینی چایش و زیر سیگاریش که همیشه سیگاری روشن در خود داشت ...بابا آئینه تمام نمای کتاب خواندن بود ، می خواستم بدانم چه می خواند که همیشه کتابی جلوی رویش باز است ...

12ساله بودم  ساعدی را بعد از ماکسیم گورکی و بسیاری از دیگر نویسندگان شناختم...تابستان آن سال با کتابهای ساعدی شروع شد وآن روزها هیچ فکر نمی کردم نویسنده ها زندگی شخصی دارند و مثلا پرایوسی و راز و رمزی !!! برای من آنها مردمان بزرگی بودند که کتاب نوشته اند !! و بابا این همه می شناسدشان ، می خواستم همه شان را بشناسم می خواستم مثل بابا باشم !!!  در هر حال امروز پرت شدم به یازده ،دوازده سالگیم به آن وقتها که غلامحسین ساعدی از نظر من نویسنده ای بود ترسناک ولی کمی عاشقانه !!!

هنوز توی راه برگشت خانه بودم و بارها با دستمال اشک از چشمهایم پاک کردم دلم به درد آمد وقتی دیدم نوشته است :

"طاهره ی قشنگ من،جوانی ،تمام مدتش چند ثانیه است ، تا چشم به هم بزنی پیر و شکسته خواهی شد طوری رفتار مکن که  در دوران پیری فکر این که چطور مرا از خود راندی تو را اذیت نکند. "

یاد خودم می افتادم یاد تو ،هیچ دلم نمی خواست سرنوشت بازی مشابهی داشته باشد آن وقتها اینترنت نبوده طاهره همه پاره های روزنامه راجع به غلامحسین ساعدی را مرتب نگه داشته است همه نامه ها را شاید باارزش ترین داشتنی های عمرش بوده مثل من که همه چیز برایم همین مصداق راداشت ، یاد آن ایمیل تو  با متن نستعلیق اش  "مارا دلیست کز تو بریدن نمی توان " که پرینتش را گرفته بودم و سالهاست دارمش افتادم یاد همه آنچه توی یک جعبه پنهان کرده ام  ...و اشک و اشک و اشک ...یاد آن کاغذ شعر یاد آن یاداشت های کوچک روی نقشه های سایت  و دست خط های تو و من رویشان....خدای من بروم جمعشان کنم آدم که بمیرد همه اینها می افتد دست کسانی که شاید نخواهم ببینندشان..

خواندم و گریستم و بعد یادم آمد اصلا شاید طاهره و ساعدی نخواسته باشند ما اینها را بدانیم نکند آنها ناراحت شوند از اینکه ما خبر شده ایم !!!

من همیشه وبلاگهایی خوانده ام که از نظر من ارزش خوانده شدن داشته است ، هیچ وقت وبلاگی از ابتذالات زندگی مرا به خود نکشانده است ، البته هستند بسیاری از وبلاگهایی که می خوانم  راوی زندگی روزمره نویسنده شان اما لابه لای آنها چیزی هست که مرا می کشاند به خلوت آنها ، من هم گاهی دوست دارم بدانم نویسنده ای که می خوانمش با هوای بد دیروز چه کرده ؟؟  من هم گاهی سرک می کشم به خانه ای که درش باز مانده یا خانه ای که دیوارهایش شیشه ای است خانه های وبلاگی ما اینجوریند ، اما راستش را بخواهید به شدت معتقدم ما همه برای خودمان پرایوسی داریم از نوع حاد و شدیدش هم !!!

با ناشر این کتاب موافقم : " همه ی ما نوشته هایی ، در جایی دور از دسترس دیگران داریم ، که نمی خواهیم کسی آنها را ببیند. "

 راست می گوید بنده خدا کاری ندارم غلامحسین ساعدی و طاهره هم نامه هایشان این گونه بوده یا نه اما خودم دارم از این نوشته ها ،زیاد هم دارم ...هیچ دلم نمی خواهد کسی آنها را ببیند همان وقت که می نوشتمش هم دلم نمی خواست حتی تو بخوانیش !!! می خواستم نگهش دارم خودم نشانت بدهم خودم خبرت کنم اما تو  خوانده بودیش و خب کاریش نمی شد کرد  اما عیب نداشت مخاطبش هم تو بودی فقط دلم نمی خواست جز من و تو کسی از آن با خبر شود می خواستم سالها بعد نشانت بدهم تا بدانی بی تو در همه آن روزها چگونه بوده ام ، چه خیال خامی داشتم نه ؟؟ به تو که رفته ای و خاموشی سر آغاز فراموشی شده است برایمان !!!!!

باید امشب برای آزیتا نامه ای بنویسم و پسورد وبلاگهایم را در آن ذکر کنم، تا بعد از مردنم هر چه دارم را دیلیت کند یا شاید شیفت دیلیت کند ، باید ازاو بخواهم هیچ کدام از شعر ها و نوشته ها و عاشقانه هایم را به هیچ کسی نشان ندهد خودش اگر خواند ، بخواند محرم رازهای من  است و اشکالی ندارد اما به هیچ کس دیگری نشانش ندهد... باید از آزیتا بخواهم بعد از مرگ من زودتر از هر کسی و قبل از هر چیزی  بیاید سراغ نوشته هایم همه را با خود ببرد و سر فرصت سر به نیستشان کند.من یکی دلم می خواهد پرایوسی ام را داشته باشم می خواهم هیچ کسی خبر نشود از آنچه در دلم گذشته است . مرگ است دیگر  خبر نمی دهد خیر سرش !!!

نیوشا دوستدار صنایع

/ 4 نظر / 47 بازدید
اقلیما

دقیقا به خاطر همین چیزهایی که گفتی من هیچ وقت از این دست کتاب ها رو نمی گیرم و نمی خونم. جوری شده که جلوی دوستام رو هم می گیرم که نگیرن و نخونن.

ub

مسخره -- -باهات قهربم.

هانتا

حق با شماست در مورد پرایوسی اما نمیدونم چرا هنوز خوندن یواشکی های نویسنده ها رو دوست دارم !مثل اولین تپشهای عاشقانه فروغ و هنوز فک می کنم تد هیوز چقدر ادم احمقی بوده که خاطرات اخر پلاتو سوزونده! راستی ناشرش کیه؟

مهرداد

اسم من مهرداد است طاهره خیلی اورا دوست داشت برای خاطر همین هم تا آخر عمر ازدواج نکرد.روزی که درمتن اعلان فوت ساعدی نام لنکرانی را خواندو بعد ها به واسطه کتاب اسماعیل جمشیدی دانست با او ازدواج کرده برایش خیلی گران تمام شد تحمل قضیه‘ چون هرچه نباشد زن بود و ازطرفی قرار داشتند فقط برای هم باشند. حستان عین حس خود طاهره است. اما من برای احقاق حق اواین تامه ها را برای چاپ فرستادم.او خود این زخم را با خود به گور برد بر کسی عیان نکرد.