خدا جون یه کمی وقت داری؟

 

...

خب از١٣/١/١٣٨٨  خیلی گذشته و هیچ حسی نیست تا بخواهم در باره اش بنویسم اما روز و شب معنوی خاصی برام بود.

 

یادم هست آن وقتها که باید با جمله و منطق با مادر به حرف می نشستم بارها از او می شنیدم تلخ زبانی نیوشا جان تلخ زبان!

بزرگتر شدم اما لجباز تر هم شدم تا اینکه روزی مادر ساده من که هیچ گاه حوصله نکرده ادبیات را قاطی کلامش کند و همیشه ساده و مفید حرفش را زده رسما برگردد و بگوید:مثل خشخاش تیغ نخورده تلخی نیوشا جان!

 

 

برای همین وقتی خواستم عنوان پست را بگذارم آرمینم را برد دیدم خیلی بی انصافی است در حق علیرضا فرهمند مهربان ..بعد گفتم اسمش را می گذارم آرمینم رفت یا آرمین من رفت! اما دیدم این هم انگار نوعی تلخی دارد از همانها که مادر می گوید....

 

راستش همه چیز از یک بازی کودکانه ریاضی شروع شد و من دیدم آرمین بدون اینکه هنوز مدرسه رفته باشد خوب با اعداد بازی می کند جریان را فربد به علیرضا گفت و او بی خبر نه بی خبر هم تلخ است یک ایمیلی زد و اجازه ای گرفت و به سرعت باد به ایران آمد و مدارک مالی و ملکی را به نام آرمین تحویل بهزیستی داد و با تلاش بی نظیر همه چیز را مثل همیشه سر و سامان داد و با آرمین رفت تا در دنیایی دیگر زندگی رنگ دیگری به روزهای آرمین بدهد...آرمین حالا در کانادا در کنار علیرضا با عنوان فرزند خوانده علیرضا روزگار می گذراند و تا یک هفته دیگر اینطور که فربد برای من می گفت تحت آموزش اساتید ریاضی و زبان قرار می گیرد!!! اگر چند سال دیگر شنیدید آرمین فرهمند جایی در دنیا به دنیای ریاضی دریچه ای نو داده بدانید این همان آرمین کوچولوی من است که عاشق کالاوات بود! دنیا جای قشنگی است مگر نه؟

 

مدتهاست علیرضا را ندیده ام اما خوبیهایش را هرگز از یاد نمی برم...امیدوارم در کنار آرمین با همه لحظه های غربت کنار بیاید و شاهد سعادت هر دوی آنها باشم.

 

حالا اگر بروم پرورشگاه جنوب تهران بغض دلتنگی جای خالی آرمین را چگونه در خود بشکنم تا هیچ کس نداند چقدر دلم برای این پسر بچه شیطان دوست داشتنی تنگ شده است؟

 

پ.ن:١٢ فروردین تولد وبلاگم بود امسال هم از بانیانش دور بود...تا کی به تنهایی تولد خود را می بیند این وبلاگ نمی دانم...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ -

1388/1/13

سیزدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت روز بسیار فوق العاد ه ای برای من بود.

این تک جمله را نوشتم تا بعدا بیشتر بنویسم الان فقط باید بخوابم.

این مطلب رو بخونید  دلت خوش باشد.

 

می خواستم بنویسم: دلم برای این نگار هم حسابی تنگ شده تا بیاد بنویسه و اساسی اشک منو در بیاره و معلوم نیست این همه وقت کجا رفته خوش بگذرونه که یه سر رفتم وبلاگش دیدم نه بابا دخترمون نوشته پس شکایتم رو پس گرفتم!!!لبخند

 

و اما تو عزیزکم ، دلم برای تو  یه ذره شده پس کی می خواهی برگردی هان؟ بس نیست این همه وقت رفتی مسافرت؟؟ استان فارس رو هم که به سیلاب کشوندی بسه دیگه بیا دلم برات یه ذره شده عکست رو نگاه می کنم و دلم برای این لبخند شیرین و چشمهای شیطونت غنج می زنه می دونی چند وقته ندیدمت نازنین شیرینم؟؟؟؟ از بهمن ماه تا حالا......................

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸ -

شادی

صبح با لبخند بیدار می شوم و با آرامش به کارها سر و سامانی میدهم و به سوی پرورشگاه پر می کشم.... خیلی ها می گویند مجتمع بهزیستی...من اما معتقدم هنوز هم اسمشان پرورشگاه است... حیاط آب و جارو شده...محوطه بازی تمیز است و درخت کاری و گلهای بنفشه و مینا و پامچال خبر می دهد بهار به اینکه کجایی کار ندارد هم به قصر تو می آید هم به پرورشگاه کوچک این بچه ها در جنوب تهران.. در سالن اقامت و بازی بچه ها  محفلی بر پاست از جنس شادی و اشتیاق... سفره هفت سین به بزرگی دلهای کودکان و زیبایی روح آنها که این روز آخر سال از یاد نبرده اند مهرشان را تقسیم کنند....دور تا دور سالن پر از بادکنکهای رنگی و زیبا مرا یاد کودکیم می اندازد بچه که بودم فکر می کردم چرا مرد بادکنک فروش با اینهمه بادکنکی که به دست دارد به هوا پرواز نمی کند و همچنان روی زمین چسبیده است!!! میز میوه ظروف شیرینی و خدای من بسته های زیبا و بزرگ هدایای کودکان همه چیز رنگ و بوی دیگری دارد...بچه ها لباسهای نو و کفشهای تازه بر تن دارند...بعضی ها لباس محلی پو شیده اند. به سراغ اتاق نوزادان می روم از وقتی نیامده ام 3 نوزاد و 7 خردسال  اضافه شده...کژال دخترکی 9 ماهه است 6 ماهه بود که جلوی درب یکی از شعب نیروی انتظامی پیدا شده و با نامه به اینجا منتقل شده است ،تا بغلش می کنم و می بوسمش می خندد و محکم دستهای کوچکش را دور انگشتانم حلقه می کند..ناخن هایش لاک قرمز دارند سارافونی قرمز با جوراب شلورای و بلوزی سفید بر تن دارد موهای کوچک با یک سنجاق سر قرمز کفشدوزکی تزئین شده وآنچنان در آغوش من لم می دهد که تو فکر می کنی هرگز نگران نخواهد بود... عکاس مهربان گروه از همه کودکان عکس تکی و بعد دسته جمعی می اندازد باید حواسش باشد چون یکی آمده و شکایت می کند از من کم عکس گرفته!!!! 

مهمانان می رسند و ارگ نواز خوب گروه شروع می کند بچه ها را با آهنگ و شعر به ورزش و تکاپو وا می دارد صدای دستها و شادیشان برای برنده شدن در مسابقه " هر کی بهتر برقصه" همه آدم بزرگها را هم به وجد می آورد...با آمدن یکی از اعضای گروهی که بانی این جشن هستند کل مسابقه به هم می خورد و همه کودکان به طرفش می دوند..همه را با شوق می بوسد از سرو کله اش بچه آویزان است و او شادمان از همه عذر می خواهد که مسابقه به هم خورده...با حضور او مسابقه شادتر برگزار می شود تا اینکه عباس برنده می شود و به همه هدیه ای می دهند...برایشان از سال تحویل می گویند از شادمانی از بهار از بهانه های کوچکی که می تواند باعث شادی باشد...

 

بازی بعدی با آهنگ وای وای پارمیدای من کوش شروع می شود...باید همه برقصند اگر آهنگ قطع شد دراز بکشند و دستها را بالا بگیرند نوازنده ارگ وسط رقص الکی آهنگ را قطع می کند و سریع می نوازد اما مگر این کودکان به این راحتی سرشان کلاه می رود! مجبورند همه را برنده اعلام کنند...

 

من اگه نباشم کامران هومن (که اتفاقا خودم هم خیلی دوستش دارم این آهنگ را) در سالن می پیچد و عباس و سارا و بقیه با آن لباسهای محلی و زیبا شروع به رقص می کنندد....دور میز 7 سین بیزرگ می چرخند به سراغ میهمانان می آیند خیر مقدم می گویند هر دختری دست پسری را دارد و خب هنوز بسیار کوچکند تا (گشت ارشاد) بتواند تذکری بدهد!!!! دست در دست شادباش می گویند به هر نفر بادکنکی هدیه می دهند و از همه بوسه هدیه می گیرند در حال بازی با فریماه هستم دختری 6 ماهه که وقتی 20 روزه بود به این مرکز آورده شد پدری معتاد و مادری در قبر ارمغان هستی برای این دختر بود از آنجایی که کسی نبوده تا از او مراقبت کند به مرکز سپرده شده این کودک شناسنامه دار بوده و به اینجا آمده برخلاف اکثر بچه ها...برایتان می گفتم داشتم با فریماه بازی می کردم که به سراغم آمدند و با خنده دورم حلقه زدند و با مهربانی برایم شعر خواندند...عباس می گفت..خاله نیوشا دوست دارم سارا ادامه میده یادت میاد گفتی باید به غمهامون بگیم برید بیرون از دلمون... شهناز 5 ساله است با عشوه می گوید ببین همه خوشگل شدیم فریماه را با دست راستم نگه میدارم و تک تک شان را می بوسم و می گویم ممنونم چه خوبه پیش شماها هستم...به من 2 بادکنک هدیه می دهند یکی خودم یکی عمو علیرضایشان که نیامده!!! البته خوب می دانند نمی توانم هدیه را به او برسانم اما این دلیل نمی شود آنها هدیه را فراموش کنند....

با آهنگهای محلی هر استان کلی شادمانی می کنند تا یکی از مجری های برنامه کودک تلویزون می آید و بچه ها شادمانه به هوا می پرند...چای شیرینی شربت میوه و پذیرایی کار گروه خوبی است که تدارک جشن را دیده اند...جالب این است این گروه از زیادی پولها و حساب بانکیشان نیست که چنین کاری می کنند یا مثل بعضی از آدمها برای حلال شدن پول یا با نیت اینکه آخیه یه کاری بکنیم ای وای این بچه ها بدبختن!!! یا آسوده شدن وجدان نیست که چنینی برنامه ای را راه انداخته اند بلکه مدتهاست یک تیم 10 نفره تشکیل داده اند و هر کس به اندازه توان خود همراهی می کند و خب همه آنها به واسطه دل پاکشان همیشه توسط دوستان و آشنایانشان همراهی می شوند این گروه با عشق و مهر شروع کرده اند و با علاقه و اراده هم به جلو رفته اند هیچ گاه از هیچ ارگان دولتی کمک نگرفتند بلکه تنها خودشان و کسانی را پذیرفته اند که نه با ترحم بلکه بااعتقاد به آنها پیوسته اند به شدت با کسی که از روی پز و افاده وارد برنامه ها شود مقابله می کنند و در باره هر کسی که می خواهد به آنها کمکی بکند اول تحقیق می کنند...راستش را بخواهید چیزی که مرا شیفته این گروه کرده اعتقادشان به همین قضیه است اگر کسی قرار است کمک کند بهتر است به خاطر داشته باشد کار گروهی ما جایی برای شستن گناههای بزرگ زندگی او نیست!!! باید بداند ما اینجا نیستیم تا با پول سرپوشی به همه آنچه کرده اند بنهیم اینجاییم چون باید ثابت کنیم لیاقت خدمت به این کودکان را داریم....این گروه جوان و فعال هیچ کدام میلیونر یا میلیارد نیستند البته به لحاظ عدد حساب بانکی اما تا بخواهید در وادی مهر و عشق و عطوفت مولتی میلیاردر هستند...

 

برنامه با مسابقه و شادمانی مجری برنامه کودک تلویزیون اوج می گیرد همه ما آدم بزرگها را هم وادار می کند بازی کنیم دست بزنیم جیغ بزنیم و یادمان برود که آدم بزرگیم! همه را به شادمانی مهمان می کند برای کودکان قصه های شیرین با آهنگ شاد می خواند و برنامه را با دعای تحویل سال ادامه می دهد می گوید هر کسی آرزو دارد توی دلش بگوید تا خدا هم حواسش را جمع کند و زودی بشنود..دو تا از بچه ها می آیند و در گوشم می گویند خاله نیوشا من می خواهم تو به همه آرزوهات برسی می بوسمشان و می برمشان در جایگاه کودکان و کنارشان می نشینم و می بینم من هیچ آرزویی ندارم..و همان وقت که هی توی گوشم آرزوهاشان را می گویند با خودم فکر می کنم ای بابا آدم بی آرزو هم برای خودش دنیایی دارد ها...سبک بال و راحت است!!! اما می گویم ته دلم که این کودکان به آرزویشان برسند...مجری برنامه پس از دعا باز همه را به بازی فرا می خواند و امیر علی در گوشم می گوید من دعا کردم هیچ بچه ای امسال به دنیا نیاد که پرورشگاه بیارنش!!!!!!امیر علی 5ساله و 8 ماه است اینطور حدس می زنیم ..8 ماه پیش به فرزندی پذیرفته شد اما به دلیل اصرارش بر ادامه ارتباط با پرورشگاه و تایید پزشک و روانکاو کودک خانواده مهربانش او را آورده اند...او را به حیاط می برم و برایش تو عزیز دلمی منصور را از موبایل میگذارم و با هم تاب بازی می کنیم می گوید خاله نیوشا مادر پدر خوبی دارم کاش بقیه بچه ها هم امسال مادر پدر پیدا کنن!!!! دستهای کوچکش را می گیرم و می گویم تو فکر می کنی مادر پدر داشتن خیلی مهمه؟؟؟ پرفسور حسابی رو می شناسی ؟ میگه نه؟؟ میگویم او هم پدر داشت هم مادر اما مدتها با مادرش زندگی کرد و پدرش رهاشون کرد اما اون مرد علمی همه دنیا شد اینو می دونستی؟؟؟؟ با تعجب میگه راست میگی؟؟ میگم آره من تا به حال به تو دروغ گفته ام؟؟؟میگه نه..میگم بهزاد هم نقاش بزرگی بود توی ایران اون هم کسی رو نداشت اما نقاش مهمی بود ..میگوید چطور برم دیدن اینها میگم فوت کرده اند اما موزه دکتر حسابی هست همین طور موزه بهزاد به مادر پدرت بگو تو رو می برن ......منو می بوسه و میگه آره من هم یه روز آدم بزرگی می شم اونوقت به همه میگم خاله نیوشا یه فرشته است!!!! آخ که از خنده چشمهام اشک اومد اگه می دونست چقدر توی زندگیم گرفتاری داشته ام هیچ وقت فکر هم نمی کرد من فرشته ام!!! می برمش توی سالن...برنامه رو به اتمامه هنوز بچه ها می قصن بادکنکها رو می ترکونن و با حاجی فیرزوشون می رقصن و عید شما مبارک دمب شما 6 چارک می خونن....همه به صرف ناهار ی ساده دعوت می شن توی حیاط حتی ناهار هم دستپخت خود این گروه مهربونه ...انواع پاستا و سالاد فصل با نوشابه و ساندویچ ژامبون و میزی که به زیبایی چیده شده...تا بقیه مهمونها ناهار میل می کنند ما می شیم یه گروه 25 نفره که هر کسی پیشنهادی میده قرار می شه یکی از بچه با دوستی صحبت کنه تا برای آموزش رایگان موسیقی به اینجا بیاد همون لحظه بهش زنگ میزنه و از اون طرف قول می گیره مهندس خوبی خرید ساز مشقی برای بچه ها رو تقبل می کنه و ...من پیشنها می کنم با فدراسیونها حرف بزنیم تا از بچه ها تست بگیرن توی ژیمناستیک شنا وزنه برداری و هرچی که ممکنه براشون یه راه جدید باشه پزشکی که سالهاست با این گروهه از دوستی می گه که می تونه کمک کنه و میگه شنا با من به فدراسیون کاری نداشته باشین اما برای بقیه رشته های ورزشی نوازنده ارگ میگه می تونه کمک کنه دختری اینجاست که به 5 زبان زنده دنیا مسلطه و میگه همراه دختر خاله اش که اونهم 4 زبان بلده می تونن 5 شنبه ها کلاس زبان بذارن..... من به دوستی زنگ می زنم و ازش می پرسم حاضره مجانی به بچه ها نقاشی یاد بده؟؟؟ چنان محکم بعله میگه که همه براش دست می زنن و قول خرید وسایل اولیه رو میده...ناهار مهمونها تموم می شه من یه لیوان چایی بر میدارم و روی یه صنذلی می شینم مدیر گروه به همه اعلام میکنه این برنامه های بچه ها در سال جدیده مهم این نیست ما فقط براشون کفش و هدیه و لباس بخریم بلکه باید براشون برنامه داشته باشیم همه مهونها شوکه شده اند توی زمان کوتاه ناهار اینهمه برنامه چیده شده خیلی ها از کمکهاشون می گن خانمی میاد جلو و میگه من غریق نجاتم یه استخر پیدا می کنم شنا رو آموزش میدهم و اشک می ریزه میگه پسرم هم غریق نجات اون هم به پسرها آموزش میده....آقایی میاد که سال قبل بچه اش رو در اثر سرطان از دست داده وقبول می کنه در ماه 2 بار بچه ها رو ببره به کوه و دشت و مرکز خرید و شهر بازی و هر جایی که همه اجازه بدن همون لحظه هم میگه برای عید می تونم ببرمشون تیراه و شهر بازی و قرار می شه در 7 فروردین همه با هم برن شهر بازی سرپوشیده!!! عرض چند دقیقه برنامه شکلش عوض شد همه فقط اومده بودن تبریک عید اما حالا دنیا تکون خورده بود..دنیای مردم مهربون و عاشق البته....

با آرامش چاییم رو می خورم و موقع خداحافظی دوستم که مسول گروهه از اینکه من پیشنهاد دادم برنامه ها رو الان تعریف کنیم تشکر می کنه و من خوشحالم که فقط شادمانی و دست و هدیه نبوده بلکه امسال بچه ها برنامه های خوبی برای زندگی دارن...جلوی در جعفر آقا رو می بینم رفتگر خوب محله تمام محوطه پیاده رو و خیابون جلوی پرورشگاه رو آب و جارو کرده و میگه اینجا یه تیکه از بهشته مگه نه؟؟؟ نگاش می کنم دستهای پینه بسته و تن خسته و چشمهای پر از اشک و قلبی به بزرگی همه دنیا داره .....

 

توی راه برگشت به خونه ام و فکر می کنم کی آدم تره؟؟؟ اونی که سراپا مارک و برند و عطر و ژست و کلاسه و توی یه فرودگاه به سفرهای آنچنانی میره تا به خودش بگه خیلی آدم حسابیم؟؟؟ یا بچه هایی که بی منت و با همه هزینه های کم زندگیشون واسه این بچه ها سهمی قائل می شن...صدای شاملو توی گوشم با همه قوت می پیچه

 

یخ آب میشود در روح من
در اندیشه هایم
بهار حضور توست
بودن توست ...

 

 

گویند در بهشت جایی هست به اسم شادی و تنها کسانی به آنجا می روند که در دنیا دل کودکی را شاد کرده باشند گمانم من بهشتم را همین جا روی زمین یافته ام و احتیاجی به بهشت آسمانی ندارم.

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ -