خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
لینک دوستان
آقا پدرام
آهای رفيق يادت هست
محک
نور و نار
روح باران
آيينه و مهتاب
آبی آسمانی
برداشت آزاد
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
لینکم کرده اند
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
رفیقانه یا بیشتر فر بدانه!
اصولا کم پیش میاد من از مردی خوشم بیاد و کار بکشه به اینکه هوس کنم و دلم بخواد ببوسمش ، اونوقتها که صدای Enrique می پیچید تو ماشین یا گاه گاهی فربد می ذاشت ببینیمش توی pmc ..تا قربون صدقه اش می رفتم یا نازش میدادم یا می گفتم ای جان فدای اون لبات که آدم هی هوس می کنه بخورتش!!! فربد به سرعت نور ، موبایلی ، لنگه دمپایی و روفرشیی، سوئیچی ، ریموتی یا کوسن مبلی خلاصه هر چیزی دم دستش بود چنان به سمت من پرت می کرد که بدون هیچ خطایی صد در صد به من برخورد می کرد حتی اگه پناه می گرفتم پس دیواری چیزی و داد می زد زهر مار خجالت هم نمی کشه دختره پر رووووووووووووو.....خلاصه اینکه زیاد پیش نمی اومد من از مردی خوشم بیاد و بگم آخ فکر کن چه مزه ای داره آغوشش کلا!!! چند روز پیش داشتم می خوندمش و مثل همیشه از این همه بازی طنازی کلماتش لذت می بردم از دهنم پرید آآآیی که چه همه خواستنی و خوردنی این مرد!! فربد مثه جرقه پرید از روی مبلی که لمیده بود توش و گفت به به خانم می رن دنبال کار خلاف شرع تو اینترنت!!!!!!!!!!! یه دقه سرمو گذاشتم بکپم هوس کردی یکی رو بخوری؟؟؟ گفتم فربد احمق این زن داره اگه زنش اجازه می داد همینجور مجازی و برادر خواهری دلم می خواست ببوسمش فربد می شینه میگه ببینمش ..میگم من که عکسش رو ندارم ندیدمش هم تا حالا ..نمایشگاه مطبوعات هم اون روزی که ما بودیم نیومده بود... فربد یک نگاه عاقل اندر احمق بی شعوری به من میندازه میگه راست میگن عقل زنها نصف عقل مرداست ..ندیده می خوای بخوریش!!!!!!!!!!!!! میگم بچه نوشته هاش محشره هر چی بیشتر می نویسه و می خونمش بیشتر ازش خوشم میاد از قلمش از نگاهش از نوع نگارشش از عریانی حرفهاش !!فربد می پره تو حرفم باز شانس آوردی خودش رو عریان نمی کنه والا خون جلو چشمام رو می گرفت بهت بگم نیوشا تو این همه وقت عاشق شاملو بودی و هی می گفتی چه حال کرده این آیدا از داشتن احمدش و هی می گفتی اگه من اونوقتا بودم با آیدا سر احمد شاملو دوئل می کردم!!! تو نادر ابراهیمی رو هم خیلی دوست داشتی ، حمید مصدق و پائولو کوئیلو و حافظ رو هم ار ته قلب دوست داری که خب تعداد زیادیشون خدا رو شکر به رحمت خدا رفته اند و خطری ندارند !!! کوئیلو هم که با این اوضاع بی ریخت ایران بیا نیست!!! می شه کبریت بی خطر!!! اما اینکه یه هو می زنی تو چش من و میگی این مرده.........حواست رو جمع کن ها!!!!!! من دارم اونو می خونم و فربد عصبانی همچنان غرشهای طنز وارش ادامه داره ..میگه حالا کی هست این که می خوای بخوریش.میگم من از نوشته هاش خوشم میاد همین و بس بی خیال فربد..ابراهیم رها ست بلده با کلمات و حروف چه کنه!!!!!فربد ناگهان می خنده آآآآآآآآآ خب از اول بگو خره اینو که من هم عاشقشم و آآآآی ی ی می خونمش از اون سر دنیا واقعا دوست داشتنیه اما از نظر من خوردنی نیس شاید نظر خانمها با آقایون فرق کنه !! براستی اگه ابراهیم رها سر کوچه نمی نوشت این همه مطلب خوب را چه می کردیم با این روزگار بی معرفت !!!! اصولا طنز نویس ها رو خیلی دوست ندارم مخصوصا مطبوعاتی ها رو...مثلا یادمه از گل آقا و صاحبش کیومرث صابری خیلی خوشم نمی اومد...انگاری کلاه شرعی سر مردم میذاشتن...بوی انتقاد حق به جانب از گل آقا به من نمی رسید..بابا می خرید می خوندیم می خواست فرق بین گل آقا و توفیق زمان شاه رو نشونم بده ......با بابا ما مجله توفیق می خوندیم البته بابا آرشیو داشت از این مجله زمان شاه !! که بسیار نقد می کرد و خوب نقد می کرد اوضاع روز رو با طنز و مقاله...مز ه ای داشت نشستن با بابا و خوندن مجله هایی که در زمان جوانی بابا چاپ شده بود و نگهش داشته بود و سالها بعد ما با هم می خوندیمش...توفیق یه وقتی توقیف شد و بابا تیتر توقیفش رو داشت زده بودند توفیق رفت تو قیف یعنی نوشته بودن توفیق رفت تو اونوقت شکل قیف کشیده بودن..مجله دم دستم نیست پیداش کنم عکسش رو میذارم جالب بود...حالا ابراهیم رها هم طنز نویسه هم برای مطبوعات می نویسه اما حس بدی که از گل آقا می گرفتم رو به من نمیده...یعنی خوبیش اینه تو همه اون روزهای بد ابراهیم رها هم با ما تو خیابونهای تهران!! گازاشک آور و باطوم و گاز فلفل و فحش ناجور نوش جان می کرده از برادران عزیز!!امنیتی!!! شاید واسه همینه که من می خونم و دنبالش می کنم
...
این روزها وبلاگ هایی که می خوندم و بهشون رای داده ام فیلتر می شن... فیلتر شکن هست خدمتتون؟؟؟ تشریف ببرین بخونین و جناب فیلترینگ رو کنف کنید!!! روزهای خوبی نیست این روزها که می گذره!!! یعنی شاید از بی آبروترین روزهای خداست ....فربد و بقیه رفته اند سری زده اند به خسرو گلسرخی و البته بچه های دیگه ای که این مدت توسط برادران شهد شیرین مرگ !!! رو چشیده اند!!! جالب و تلخه ندا آقا سلطان و اشکان سهرابی هم بهمنی بودند و مربوط به دهه اول بهمن ماه درست مثه من با این تفاوت که این طفلکی ها متولد ان قلاب بوده اند و من نه... دلم به درد می آد وقتی می بینم شیوا نظر آهاری ها روزهاشون رو در اوینن به جرم بی گناهی و مجرمان بسیار در خیابانهای ایران با وقاحت قدم می زنند!!! شیوا جان کاری از من بر نمیاد برات جز ریکی فرستادن چند شبی هست که دارم بهت ریکی میدهم امیدوارم بگیری امواج انرژی من رو که با همه غصه ای که دارم دلم نمیاد همین کمترین کاری رو که ازم برمیاد دریغ کنم من آدم فراموشکاری ها نیستم... پ.ن فربدانه ای : دلم می خواست بشینم و متنی بنویسم برای تو فربدکم و همه شماهایی که باهاش اومدید و بگم چقد می خواهمتون اما دیدم آیدا ی خوبم متن نوشته خود بنز!!! بس که خوب نوشته اصن انگاری همه اون چیزهایی که من می خواستم بگم اون بهتر از من براتون گفته پس حالش رو ببرید که حرفهای دل من هم دقیقا همین چیزهاییه که اون نوشته... یعنی واقعا غنیمت زندگی من هستید. پ . ن مهم: بچه های خوب و باشعور کتابخوان و آزادیخواه مهمان اوین، اوین زندانی بی حیاست و زندانبانانتان چه بگویم؟؟ واژه خجل است از توصیفشان راستش دردمندم اما این بدان معنا نیست که دغدغه شما را ندارم..نگران حال و روز جسم و روح و دلهایتان و فکرتانم...خدا می داند چه می کنید با آن همه ان فرادی بی حیاااا...برایتان صبر آرزومندم و برایتان ریکی می فرستم امید که به شما برسد امواج نیوشای سیاهپوش غمزده... می دانم که می دانید " اینجا قلم داشتن جرم است ،شرف نداشتن افتخار! " و شما جرمتان را به افتخار احمق ها ترجیح می دهید..نیوشا برای همه شما استواری و استقامت آرزو می کند.
پ.ن مهم دوم :امسال در سالروز رفتن فروغ فرخزاد ، من نمی توانم بر مزار شاعر خوب و محبوبم حاضر باشم...اگر کسی هست اینجا را بخواند و برود زحمتی بکشد درود نیوشای ماتم زده را به او برساند و بگوید از قول من: فروغ جان من همچنان در حال گشتنم تا برایت چراغی بیاورم و دریچه ای تا بتوانی ازدحام کوچه خوشبخت را ببینی ..راستش هم چراغ هست هم دریچه اما کوچه ای نمی بینم تا خوشبختی در آن جاری باشد که انگار آدمها شده اند همان عروسک کوکی با لباس تور با تنی انباشته از کاه که در جعبه ای از ماهوت سالها خفته اند و یا با هر هشار هرزه دستی بی سبب فریاد می زنند آه ،من بسیار خوشبختم
اگر روزی دریچه و چراغ و کوچه را یافتم حتما خبرت می کنم فروغ نازنین..
نیوشا دوستدار صنایع
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ -
پدرانه ۴
پنجشنبه ٨ بهمن ٨٨ زاد روز من بود!
فربد و بقیه بچه ها به این بهانه درست دو روز قبلش،ششم بهمن ماه به ایران آمدند و من شبی که رسیدند تاصبح کنارشان بیدار نشستم،حرف زدیم،گریه کردیم ،سه تار نواختند و من گوش دادم.بودنشان در کنارم خوب بود اما از رسیدن روز تولدم بسیار ناراحت بودم غم نبودن بابا پر رنگ تر از همیشه خودش را نشان می داد...غم تلخ و سیاهی که مدتهاست روحم را عذاب می دهد و هر لحظه با من است...مثل هر سال این روز با تلفن های عزیزانم شروع شد،صداهایی که تبریک می گفت اما به خاطر غم من آزرده بود، دوستان خوبم، همکاران سابقم ،کسانی که مهاجرت کرده بودند و حالا از کشورهای دیگر هنوز نیوشا را در قلبشان دارند گرچه می دانند امسال چقدر ماتم زده ام، ایمیلها و اس ام اس ها، کارتهای انیمیشنی ایمیلها و زیبایی جملات مهربانتان را دیدم و ممنونم بابت این همه خوبی شما.مسو لین خوب چند پرورشگاه زنگ زدندتا تولدم را تبریک بگویند و در نبودن پدر در این روز همراه من باشند...آنها نیوشای بی تاب را به صبوری دعوت کردند و با اشک تبریک گفتند، حتی آقای محمدی مدد کار خوب مجتمعی پسرانه چنان گریه می کرد و همزمان تبریک می گفت که صدای همکارانش را در آورد...می گفت نیوشا جان وقتی شنیدم پدر خوبت رفته گفتم ای وای بابام رو از دست دادم و همه متحیر بودند ، همیشه دلم می خواست مردی با این همه سواد و معلومات و دانش عظیم و قلب بزرگ بابای من هم باشه...آقای محمدی گفت نیوشا صبور باش باور کن می گذره..می دانی آقای محمدی بلند قد چهار شانه مهربان ! این روزها می بینم که می گذرد اما چه گذشتنی !!!!!!!!!
فربد اصرار داشت این روز را با هم باشیم و در کنار بچه ها باشم اما از قبل تر آزیتا برنامه هایش را چیده بود،آزیتای خوب و مهربان که انگار در محبت کردن به من با خودش مسابقه گذاشته تا از خودش هم ببرد!!! مرا بار دیگر شرمنده خودش کرد...می دانست چقدر ضربه خورده ام ، می دانست بچه ها ایران هستند اما به هر بهانه ای بود عصر ما را برد به خانه خوشگلش..در حلقه بزرگ و گرم خوبی های جمعی بودم که نمی دانم چطور می توانم ازشان تشکر کنم، حرف می زدیم ، بابای خوبش سر به سرم می گذاشت و می گفت نباید دنبال کنی کارهای خطر ناک را !! و بچه ها هم تائید می کردند..از هر دری حرف بود و من در این جمع ناگهان دلم هوای تنهایی می کرد ، تاب می خوردم در زمان و بر می گشتم به خانه آزیتا..مادر عزیز آزیتا هدایایی زیبا نثارمان کرد لباس خوشگلی به رنگ قرمز و شالی نازنین و رنگی تا سیاه از تن و مشکی از سر بدر آرم ،باز کردن کاغذ کادوها با اشکباران چشمهای من یکی شد، بوسیدمش و در آغوشش بغضم را فرو بردم مبادا کسی بداند ته دلم چه آتشی می سوزاند درونم را.شام مفصل و دسر رنگارنگ که تمام شد آزیتا تازه آس مهمانی را رو کرد !!! کیکی به شکل قلب با تزئینی بسیار زیبا و دلنشین، شمع هایی روشن و نازنین بر روی میز جلوی من قرار گرفت و عجبا از این دختر !!!!! عکس های یادگاری می نشست توی دوربین یکی پس از دیگری،نیوشایی سیاهپوش با کیک تولدی ..راستی دوربینها می توانند میزان عشق را هم ثبت کنند؟؟ می توانند به ببیننده عکسها بگویند آن که عکسش را می بینی چقدر آن لحظه دلگرم داشتن چنین رفیق و رفاقتی است؟؟ انرژی محبت را از آن حلقه دلنشین بازوانمان بر هم می توانی حس کنی وقتی عکس را می بینی ؟؟شمعهایی که خاموش نمی شوند و گرمایی از عشق که در وجودم لبریز است و فکر می کنم خدایا زمانی برای جبران خواهم داشت آیا؟؟ آزیتا دارد سنگ تمام می گذارد برای همه روزهای تلخ بعد از بابا و نیوشا این را خوب می داند و سعی می کند تکه های زخم خورده روحش را با این همه مهربانی و محبت بند زند.
و اما
تو بابا که نمی دانم کجایی و چرا در کنارم نیستی چرا دیگر ندارمت چرا نیوشای تو این همه غم را میزبان است ...تو بابا نبودی ،نیستی و این بیش از هر چیزی آزارم می دهد..تمام ساعتهای روز تولدم تلخ گذشت نگاهم بر موبایلم خیره ماند !! هر سال صبح زود زنگ می زدی با آن ادبیات زیبا، با آن طنازیت در به کار بردن کلمات تولدم را تبریک می گفتی ..این اولین تولد من بی توست بابا و خوب می دانی بر نیوشای تو چه گذشت...منتظرت بودم زنگ بزنی حسرت به دل نشسته بودم شاید گوشی ام زنگ بخورد و تو بگویی نیوشی گلم دختر نازم بال پروازت چطوره؟؟ و نشد که نشد... می دانی این ساعتهای بد و تلخ چگونه گذشت؟؟ مثل این بود که پاره های پوست و گوشت تنم را به دندان بر می کندم و به دور می ریختم ،پاره های دلم را با ناخن چنگ می زدم و یا حاشیه ابریشمین گوشه روحم را قیچی می کردم .چه دردی ! چه درمانی ! همه روز منتظرت بودم اما از تو خبری نبود مثل این بود که بخواهی سر نخی از تار و پود احساست گیر بیاوری ، آن را بکشی از هم بگسلی و حله ای را که با تار و پود دل و جان بافته ای و تنیده ای از هم بدری.... آخ بابا دارم دق می کنم کجایی ؟؟؟؟ هر سال برایم کیک می خریدی دسته گل زیبا از مریم و رزهای سرخ که تا روزهای بعد تر هم خانه را عطر آگین می کرد...یادت هست به علیرضا فرهمند خوب، گفته بودی تولد نیوشا برای من انقدر عزیزه که هر چیزی رو فراموش می کنی زاد روزش رو از یاد نبر؟؟ حالا کجایی بابا کجایی؟؟ چرا نمی آیی ؟چرا زنگ نمی زنی ؟ چرا گوشی من در روز تولدم بارها زنگ می خورد صداها میاد اما صدای تو نیست ...مهربانی تو نیست...چقدر دیگر باید التماس کنم خدای بی حیای حقیر را تا تو برگردی به سمت من بابا....دلم هوای صدایت را کرده دلم عطر تنت را می خواهد بابا دلم می خواهد سرم را بگذارم روی سینه پهن و بزرگت و از یاد ببرم همه بی معرفتی دنیا را ..دلم می خواهد باشی تا دستهایت را حلقه کنی دور تنم و مرا در آغوشت بگیری تا حس کنم در سر پناه امن آغوش تو آرامم ، دلم تنگ شده برای دستهای بزرگ و سخاوتمندت که قلم نی را بر کاغد می کشید بوی لیقه و دوات ایرانی می پیچید توی فضا با بوی سیگارت در هم می شد و تو می نوشتی:
هیچ کس بی دامن تر نیست اما دیگران/ باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم..
بابا نیوشای تو اینجا بدون تو بدترین روزهای زندگیش را می گذراند باور کن دختر صبور و مقاوم تو زیر بار سنگین نبودنت شکسته شده...مرا اینجا تنها رها نکن بابا مرا با خودت ببر خواهش می کنم باور کن با این دنیای کثیف بی ارزش کاری ندارم دلم انقدر برایت تنگ شده که با هیچ هق هقی آرام نمی شود ... اگر قرار بود انقدر زود ولم کنی و بروی چرا مرا انقدر بابایی بار آوردی ؟ چرا انقدر به تو وابسته بودم و هستم که همه فامیل می امدن در مراسم می گفتند هر بار ما رو می دید از تو حرف می زد می گفت همه حواسم پیش نیوشاست خیلی سختی کشیده........چی شد پس؟ چرا ولم کردی رفتی بابا..بدون تو چی کار باید بکنم؟؟؟ مگه نگفتی نوشته هات رو چاپ کن مگه نگفتی بشین به شعرهات سر و سامون بده ..نقاشی هام رو می دیدی می گفتی ادامه بده حیفه ول کنی ...بابا کجایی ؟؟ چرا تو باید می رفتی ..تو برای من فقط یه پدر نبودی ، همه پناه و امنیت ومعنای زندگی من بودی حالا من چطور ادای زندگی کردن در بیارم..من تو رو می خواهم بابا برگرد خواهش می کنم برگرد... با این همه جای خالی تو در زندگیم چه کنم بابا؟؟؟
هر سال تو برای تولدم متنی می نوشتی متنی زیبا که از اندیشه خوب و بی بدیلت سرچشمه گرفته بود با خط خوشت که خطاطی رو هم به تمامی بلد بودی..امسال نیستی و من در نبودنت به دق مرگ افتاده ام می بینی حال و روزم را؟؟؟ تو نیستی تا برای نیوشایت شعری بگویی پس نیوشای دردمند و سیاهپوش تو برایت می نویسد تا بدانی اینجا هر روزش تلخ و غمدار است:
برای بابای یگانه ام
امروز مثل همیشه نشسته ام به انتظار
شاید تو بیایی و این غربت تلخ از میان برود
شاید تو بیایی و برایم
فعل گفتگو کردن را صرف کنی
آخر آنها مدتهاست که به من مشق سکوت داده اند.
منتظرت هستم بابا خیلی دیر نکنی زود بیا دنبالم تا بهانه گیر تر نشده ام بیا..مثل همان عصرهای کودکیم یادت هست همان وقتها که چهار ، پنج ساله بودم و تو و مامان سر کار بودید و خیالتان راحت بود که من در خانه مادربزرگ جایم امن و خوب است بعد از ظهر که به خانه می رسیدید تا دنبال من بیایید طول می کشید و من هزار بار زنگ می زدم بابا نمی آی دنبالم؟؟ بابا دیر نشده امروز ؟؟ بابا حالا شب می شه بیا دیگه...بابا پس کی میای دنبالم و خاله و مادر بزرگ را خسته می کردم بس که باید با انگشتشان آن شماره گیر های قدیمی تلفن را می چرخاندند تا شماره منزل ما را بگیرند...و اگر تو دیر می کردی به لجبازی گلدانهای یاس مادربزرگ را می شکستم..دیوارها را با شانه سر خراش می دادم و آنقدر توی حیاط و دم در می نشستم تا پژو مغز پسته ای تو بپیچد داخل کوچه و من بدوم طرف در و بپرم توی آغوش بزرگ و مردانه تو و مثل هر روزکودکانه باور کنم نوار خاموش بوده دستم برود ضبط را روشن کند و صدای مرضیه پر کند همه کوچه را" یک شاخه گل من در کاشانه دارم / دائم به برش حال پروانه دارم"...یادت هست بابا هر روز صبح که می خواستید مرا به مادربزرگ و خانه زیبایش بسپارید می پرسیدم بابا من پیاده بشم باز هم نوار میذاری؟؟ و تو با رندی تمام ضبط را خاموش کنی بگویی نه ببین خاموشش کردم تا تو بیای روشن نمی کنم و من کودکانه باور می کردم فریب کوچک تو را و پیاده می شدم و فکر می کردم می روی بدون اینکه شجریان و مرضیه را گوش بدهی ...به من بگو همه اینها فریب کوچک دیگری است و تو بر می گردی بگو باز هم گولم زده ای مثل کودکیهایم که می گفتی چشمهاتو چند بار که ببندی و باز کنی من رسیده ام خونه مامان بزرگ دنبالت، بابا من از وقتی رفته ای این حقه را تمرین کرده ام اما تو نیامده ای می ترسم از اینکه این داستان تلخ واقعی باشد..بیا و به نیوشای تنهایت بگو همه اش حقه کوچکی است مثل همه آن بازیها که سر هم می کردی برایم..بیا بابا و بگو تمام می شود این روزهای نبودنت و تو می آیی دنبالم.. یادت باشد ،در را باز گذاشته ام..........
پ.ن یک:واژه ندارم برای چیدن در کنار هم تا بدانی چه اندازه برایم عزیز است این همه مهر بی منت که نثارم می کنی آزیتا جان...میمهانی خوب و محبت فوق العاده ات را تا روزی که جان در بدن دارم از یاد نخواهم برد.
پ.ن دو: نفیسه مهربان و شهاب خوبش ممنونم از آنچه با مهر و عطوفت نثارم می کنید و در عجبم از روزگار که نمی گذارد کمی آرامش ببینیم دیگر نمی دانم از دست خدا به چه کسی می توان شکایت کرد اگر می دانستم یقین بدانید راحتش نمی گذاشتم!
پ.ن سه:فربد جان از هدایای نازنین و این همه عشق و علاقه تو و همه بچه ها ممنونم...بر نیوشا ببخشید این روزهای تلخ و نگاههای دردمندش را..حواسم هست به اینکه چقدر هوایم را دارید.
نیوشا دوستدار صنایع
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ -
پدرانه ٣
روزهایم یک شکلند ، یک رنگ ، سیاه سیاه، دقیقا مرا یاد سیاهی " این خانه سیاه است " فروغ می اندازد گذر زمان این روزها، به سختی و با درد روزمرگی را به اسم زیستن چون باری طاقت فرسا بر دوش می کشم ،.. روزی برای پدر یک cd آوردم گفتم میاید با هم ببینیم؟ نشست به دیدن ،درباره فروغ بود و زندگیش چقدر لذت بردیم پد رو دختر، آن روز عمیق نگاهم کردی و گفتی نیوشا جان بابا تو برای من مثه فروغی نمی دونم چرا منو یاد فروغ می اندازی چرا همه اش فکر می کنم شباهتی هست بین تو و فروغ ..خندیدم بیچاره فروغ زیبا و شاعر و با احساس بود بابا جواب داد برای من زیبایی، بسیار با احساسی و می دانم به زودی شعر هایت را هم برایم می خوانی ...زیاد نگذشت از آن روز که برایت شعرهایم را رو کردم در ساحت بزرگی چون تو خجلت زده بودم از سروده هایم بخوانم و تو مثل همیشه به شیوه خودت به هدف زده بودی ، دست و دلم پیش تو رو بود پدر .... می دانی رفیق این روز ها فکرم خیلی درد می کند شاید بهتر بود متن خوبی برای شما می نوشتم شمایی که بودن هایتان معرفت را در لغتنامه ها به درستی معنا کرد...اما نوشتن هر مطلبی برای حادثه تلخ رجعت نابهنگام پدر درست به اندازه اجبار به گذراندن باقی زندگیم درد آور و غیر قابل تحمل است اما وقتی کسی به اندازه یک واژه ، یک تعبیر دلم را لرزانده باشد به او مدیونم. بدهکارم . وامدارم . بنابراین مطلبی که به عنوان تشکر برای عزیزانمان در مراسم دی ماه نوشته بودم را همینجا می گذارم باشد تشکری گردد نه در خور فرجه وسیع عطوفت و همراهیتان بل به اندازه سهم حقیرم در به کار گیری کلمات نیوشای ناتوان ..درد انسان را ناتوان می کند این را مطمئنم حالا ....... تقویم ها می گویند
تقو یم ها دروغ می گویند یا ما دیگر تاریخ را باور نتوانیم کرد؟
به خوابهایمان آمده ای اما در آغوشمان نبوده ای ، جای خالی بوسه های گرم و پدرانه ات بر صورتهای سرد و غمزده مان معصومانه می سوزد.....
به ما گفتند: خاک سرد است!اما این داغ هر روز سوزاننده تر دلهای کوچکمان را به آتش می کشاند! می گفتند :عادت می کنید کمی صبر...! نمی دانند درد نبودنت هر چه کهنه تر ، تازه تر می شود. می گویند :پیمانه ات پر شده بود!
پدر پیمانه صبر و تحملت از نامردمی و بی معرفتی روزگار نامراد سالهات پر شده بود ، این را که ما خوب می دانیماما پیمانه حضورت در محفل کوچک و آرام خانوادگیمان هنوز بسیار جای خالی دارد.
یادت هست با هم می خواندیم:"فلک به مردم نادان دهد زمام مراد /تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس" و به دنیایی که عقلش به چشمش است و چشمهایش هم کم سوست می خندیدیم چند روز است پدر ؟ در باز نکرده ای بر پله های خانه قدم ننهاده ای و قامت بلند و پر ابهتت در قاب در به تمامی ننشسته است تا بگوئیم " مامان ، بابا اومد" و خوب می دانی این تلخ ترین حادثه روز و شب های خانواده توست.
شانه های پهن و سینه ستبرت را بالین سر و تکیه گاه تنهائیمان می کردیم ، به آغوش پدرانه ات پناه می آوردیم ومی دانستیم امن ترین نقطه زمین را در اختیار داریمپدر در کنارت راه می رفتیم و غروری شیرین از هم قدمی با تو در تار و پود وجودمان می نشست، انگار کن دنیا دردستان و دل ما جا گرفته بود و حالا دلتنگ تمام اینهائیم ما تو را کم داریم تا همیشه.......
مادر شاید صبور ترین زن عصر خویش است ، گویی آمده است تا " گذشت " به تمامی در فرهنگ لغات معنا شوداما مدتهاست او هم نا آرام خیره می شود به جائی که هیچ کجا نیست و زمزمه وار می گوید : باورم نمی شود......
این روزها بسیار آرزو کرده ایم ای کاش در زمان عیسی مسیحا نفس می زیستیم تا با دمی مسیحایی تو را به معجزه ای میهمان دوباره دنیا می کردو افسوس باید تشکر کنیم از همه عزیزانی که در روزهای تلخ و پردرد خزان زندگیمان همراهیمان کردندآنها آمدند و بودنشان با محبت تمام نبودن عظیم تو را در سکوت فریاد می زد مهر مندان همراه چه خوب گفته است : "جبران " شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی ، اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد. ما مهرتان را تا ابد از دل نخواهیم برد ویولت خوب همان روز اول مهربانیش را نثارم ساخت از دوستان خوب ویولت هم که در کامنتهای این پست با من همدردی کردند بسیار متشکرم که تنهایم نگذاشتید و با همراهیتان دلگرمم ساختید حتی در دنیای مجازی . می دانم صدای گریه هایم را شنیده ای و به آرام کردنم پرداخته ای ویولت صمیمی و دلنشین ...باور کن آویشن وبلاگ تو دردمند تر از آن است که تشکری در خورت بتواند بنویسد حتی ....
آرایه جانم تو خوب می دانی چه غمی سرزده آمده و صاحبخانه تمام دل من شده !!! تو با تلفنهایت اشک ریختن هایت همراه من آن همه یکدلیت وقتی ناتوانیم را دیدی، این تنها یکی از کامنتهای توست "دوست نداشتم حقیقت داشته باشه....نیوشا بعد از نوشتن پستت درباره پدرت من مدتها و مدتها درباره اش فکر میکردم...برات خوشحال بودم که داریش....خوشحال بودم نیوشا....آخه چرا اون و چرا تو؟نمیخوام مرثیه بخونم چون هیچ مرثیه ای غم تو رو کم نمیکنه ..من میدونم تو چی از دست دادی... نه فقط یک پدر رو....آخه چطوری بهت تسلیت بگم ؟ " مدتها بعد از تلفنهایت و پستت ،توانستم بنشینم و کامنتها را بخوانم...دیده ام همه کامنتهای سرشار از همدردی و اشک ریزانت را.....یادم هست تلفن مانی ات را صدای هق هق های من و ضجه های تو بعدتر همچنان حضورت را...رزهای سفید و نگاه تو و مانی را از یاد نخواهم برد آغوش گرمتان و دلگرمی های صمیمانه تان در روزهای سیاه زندگیم نشانم داد تنها نبوده و نیستم...........................
زیگزاگ و زیپ عزیز یک بار کوتاه هم را دیدیم و کامنتهایم در وبلاگ ویولت را خوانده اید اما حمایتتان و همدلیتان را هرگز از یاد نمی برم ..شما نشان داده اید گاهی یک بار دیدن یا گه گاهی خواندن یک آدم می تواند دلیل باشد برای همراهی آن فرد... ممنون همدلی شما زوج جوان و مهربان هستم. رفیق شب گیر شما با آن " سلام رفیق " ابتدای کامنتتان چنان مهربانیی نثار تلخی های روزگارم کردید که نمی دانم چطور می توانم بابتش تشکر کنم...شما که مرا تنها از کامنتهای وبلاگ ویولت می شناختید و آنگاه که دانستید چه آتشی می سوزاند تمام هستی ام را واژگانتان را سر ریز بی پناهی ام کردید در حالیکه اولین بار بود وبلاگم را می دیدید ...کامنت خصوصیتان و آن همه پشتیبانی که بی دریغ و بی منت هدیه ام دادید به این باورم رساند با اینکه شما نیوشا را ندیده و نشنیده اید هرگز، اما ندیده اش نگرفتید و این نهایت جوانمردی است ..مدتها بود گمان می کردم مردان نمک می خورند و نمکدان چنان می شکنند که تا ابد به همه بگویند حق با من بود ! شما با این کار یاد آوری کردید هنوز هستند مردانی که شرف و وجدانشان بیدار است و انسانها را در می یابند نه اینکه درمانده شان کنند..... اگر عمری بود به شادیهایتان جبران خواهم کرد مرد خوب. نادر خوب ، مرد ترکمن درد کشیده ، زندگی همچنان سرگرم سوزاندن دل من است اما ممنونم که در این محیط مجازی و تلخ ترین زمانهای زندگیم دستم را گرفتی. مهندس مظفری مهربان تلفنتان را درست لحظه ای که به فرودگاه رسیدید و صدای درد نیوشا را می شنیدید هرگز از یاد نمی برم.تماسهای بعدیتان را با اینکه توان پاسخ گویی نداشتم اما به دل نمی گرفتید و هر چند وقت یک بار باز یادم می کردید...ممنون پدر را در شب عاشورا بسیار یاد و دعا کردید ..سپاس که گفتید هر زمان که حس کردی می تونی و می خواهی حرف بزنی من و رویا هستیم و خونه ما هست تا بیایی و آروم بگیری .. مهندس نیل آوری عزیز ، شما که پدر را هرگز ندیده اید و به یک سال نمی رسید شناختتان از بابای خوبم ، شما که پدرم را تنها از جملات کوتاهی که در باره اش به شما گفته بودم لمس کرده بودید...چگونه می توانم آن همه حضور و حمایتت را سپاس بگویم ؟؟؟آن همه همدردی و تاسفت برای دیگر نبودن این مرد در کنار ما، جملاتتان و آنهمه ارادت قلبی و بزرگی کلام که در باره بابا به کار برده اید در همه این روزها و حتی همان وقتها که گاه از او حرفی می زدم ..... شما که وقتی از پدربزرگتان که دکتر داروساز بودند و خانواده خوب و پزشک تان برای بابا می گفتم آرام سری تکان می داد و می گفت این خانواده معنای کتاب خواندن و عمیق زندگی کردن را می فهمند.وقتی از بدرقه پدربزرگتان و آن همه محبوبیتش در شهری شمالی برایش می گفتم لبخند می زد و می گفت می شناسمشان نه اینکه دیده باشمشان اما نامشان را شنیده ام جنس چنین مردمانی از بهترین خاکهای خداست .....بابت همه اس ام اس هایتان ،همه آن تماس های تلفنی که نمی توانستم جوابگو باشم ، همه دفعاتی که گفته اید حاضرید هر لحظه که باشد کمکم کنید متشکرم..تشکر شاید و اژه ای کوچک است که شرمسارتانم چرا که کم از دست نیوشای لج باز خیره سر سنگدل به قول خودتان عذاب نکشیده اید اما روزی در حد توانم جبران خواهم کرد این همه لطفتان را..نیوشا هر چه باشد دخترک نمک به حرامی نیست پدرم گوشواره هایی از جنس قدردانی و شرف آویز لاله های گوشم کرده من نمک نشناسی در آئینم ندارم رفیق. عماد عزیز می دانم دانشجویی در آنور آبهای دنیا چه هزینه ها که در بر ندارد..کامنتهایت، ایمیلهایت ،پیگیری ات در کم کردن غمم و تلفنت از راه دور چه نیوشا را مطمئن ساخته که برادران خوبی در این کره خاکی دارد هر چه هم از یکدگر دور باشیم اما از یاد هم نمی رویم.. آزاده عزیزم ، می دانم چه گیج شده ای وقتی کامنتها را خوانده ای و نتوانستی باور کنی ، وقتی به ایمیلها جوابی ندادم و تلفنم !!! استرالیا دور است می دانم ، هنوز یک سال نیست در آغوش هم فرو رفتیم و اشک شوق ریختیم از مهاجرت خوبت ، ممنونم از دلت نرفته ام گرچه از دیده ات بسیار دورم...تلفنت آن همه همدلیت و صدای گرمت تنهایم نگذاشت به من گفتی تا ابد این غم بزرگترین غمت خواهد بود نیوشا، اما برخیز تا پدرت شاد باشد....راست می گویی آزاده جان غمی به این بزرگی هرگز نداشته ام مطمئنم زین پس نخواهم داشت..صمیمانه می بوسمت و منتظر دیدارت هستم.. لینک کامنتهای شما مهربانان در دو پست قبل را می گذارم تا اگر نامتان در زیر از قلم افتاده رنجیده خاطر نشوید که خاطرتان برایم عزیز است. روح باران ، doostوبلاگستان(مثل خیلی از دوستانم از شما آدرسی ندارم اما در کامنتهایم بودید عزیزم با اسم دوست و آدرس ایمیلی که نوشته اید) ، سوگل ،امید ، مهتاب ، آزاده ، ایمان ، شیوا نظر آهاری عزیزم ، قصه گو ، نگار ، گل کاشی ،سعید ، امیر سالار ،ایرج ، پیمان ، مریم دختر عمران ، آنا ، ماه مون ، امین ، کتایون ، یاسمن و دیگر دوستان اینترنتی ام از همه شما سپاسگزارم ..از بچه های خیریه پرورشگاهها ، یاوران موسسه محک ، فعالان خوب حقوق بشر ، و همه آنها که حرمت لحظه های با من بودن و دوستی هامان برایشان عزیز بود و تنها رهایم نکردند صمیمانه متشکرم ، بودنتان مرهمی بود بر زخم کاری دلم .... و اما تو آزیتای خوبم واژه کم دارم برای آن همه لطف که در حقم روا داشته ای از لحظه اول درست از زمانی که شنیدی عمق فاجعه را تا همین حالا که می نویسمش... همراهم بودی در همه لحظات ، کمکم کردی بسیار بیش از آنچه می شد ، رهایم نکردی و هر روز میایی و نمی گذاری مدام اشک میهمان صورتم باشد..هر بار که صدای بغض کرده ام را می شنوی ماشینت را می آوری دم در خانه من و مرا به زور هم که شده می بری تا کوچه خوب پشتیبانی ، تو رفاقت را چنان در حقم تمام کرده ای که هر شب به خدا می گویم نگذار شرمنده این مهربان دختر از دنیا بروم..به تلخی های این روزهایم هر روز با همه وجود و توانت شیرینی می ریزی تا غم از نگاهم برود..هر روز در گوشم می گویی این سیاه را در بیار از تنت .هر بار که از خوابهایم می گویم از ارتباط قلبیی که حالا به طرز عجیبی بین من و بابا شکل گرفته می گویم سرا پا گوش می کنی ،اشک می ریزی و وقتی در کمال ناباوری چندین ساعت بعد می بینیم بابا پیغام درستی داده بود و باید آنچه گفته بود انجام می دادم متعجب می شوی... شاید آن نیوشایی که تو همیشه مغرور می دیدیش هیچگاه چنین شکسته شدنی را در تصورش هم نداشت اما همه این روزهای لعنتی بعد از بابا را دیده ام که با صبوری نشسته ای بر زمین تکه تکه برمیداری پاره های دل و روح مرا و نمی ترسی این شکسته های دل نیوشا زخمی کند دستهای مهربان تو را... با حوصله کنار هم می چینی و می چسبانی وصله می کنی تا شاید نیوشایی که می شناختی دوباره شکل گیرد ...آزیتای خوبم پازل را دیده ای ؟؟؟ درستش هم که بکنی ، همه تکه هایش را هم که با دقت کنار هم بچینی باز هم آن خطها آن برشها که تکه تکه کرده کل نقش را مشخص است ... می دانم دوستی را در حقم تمام کرده ای ، می دانم با آن همه کار و خستگی دل به دل حرفهایم می دهی هر جا لازم باشد با من اشک می ریزی ..می دانم ، می فهمم ، به داشتنت بسیار دلخوشم و هزار بار از خدا می خواهم روزی بتوانم سر سوزنی جبران کنم این همه معرفتت را نازنین دوست داشتنی ام. فربد جانم نشسته بودم ، اشک می ریختم و با همه وجود از خدا گلایه می کردم که هیچ عادل نیست و انصاف ندارد که تلفنم زنگ خورد ، شماره نا آشنا بود و من خسته جواب ندادم گمانم ده بار پشت سر هم گرفتی تا با عصبانیت گفتم بله !!!!!!!!!!! صدایت مثل همیشه گرم اما با غم آمد گفتی سلام گلکم..بغضم دوباره ترکید ....می دانی فربد تو بارها بابا را دیده ای تو می دانی غمم جانکاه ست تو می دانی بزرگ نمایی نمی کنم غم را و پدر را ...تو با من گریه کردی و بین گریه هایت گفتی می دونی که نمی تونستم اون روزها بیام اما حالا اومده ام کنارت باشم من متعجب می شوم می گویی فرودگاهم یعنی ما فرودگاهیم می پرسم با کی ؟ و ناگهان صداها می ریزد توی گوشم : بردیا و پریسا ، مازیار و فرشیده ، مهرداد و فرناز ، امین و نازنین ، امید و یگانه ، آرشام و ساچلی ، رامونا و سعید ، شیده و فرهنگ . می گویم خدای من همه اتون اومده اید؟ تو با فریاد می گویی آره فکر کن کجاییم؟ می گویم فرودگاه دیگه خودت گفتی..می خندی که نه خره !! ما همه توی یه اتوبوسیم از اینها که آدمو از دهات فرودگاه میارن پایتخت ؟!!! این راننده مهربون گفته ما رو میاره تا خونه .می گویم ای وای وضعیت آپارتمان رو من ....می خندی همه چی آماده است.......شاید من درهم و داغونم که می گم فربد چرا اومدید؟؟ می گی بچه ها این دختره خل می پرسه چرا اومدیدی !!!! و صداهاتون همه با هم می رسه به من اومدیم تا تولدت رو با هم بگذرونیم با کتاب و کباب و برف و شعر و شمع و غزل و عشق و رفاقت ! می گید یک صدا اومدیم عزیز کرده آقای دوستدار امسال هم توی تولدش بدونه که چقدر دوستش داریم..من اینور خط گریه هایم را ، بغضم را آرام آرام بر صورت می دوانم اگر نداشتمتان چه می کردم؟؟
یک حظه از خیال پریشان من گذشت
" بر شانه های تو "
*از همه شما عزیزانم که نام برده ام ممنونم .صمیمانه دوستتان دارم .امید که دنیا برایتان مکانی زیبا برای زیستن باشد و تلخی غم هرگز به جانتان سرازیر نشود.*
پ.ن مهم: شما بچه هایی که همراه فربد اومدید ایران با همه وجودم دوستتون دارم اینو می تونید از چشمهای غمزده ام بخونید؟؟؟می دونی فرید وقتی منو دیدی و گفتی ای خدا موهاشو ببینید چه ژولی پولی شده ریخته دور و برش، تازه فهمیدم خیلی خیلی دلم برای همه اتون تنگ شده بود!
نیوشا دوستدار صنایع
راستی باید سمت راست هر وبلاگی نوشته شده باشد هر گونه برداشت از مطالب با اجازه صاحب وبلاگ قانونی است تا خلاف آن دیده نشود؟؟
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ -
پدرانه ٢
بزرگان دشوار زندگی می کنند، آسان می میرند
برای تو نوشتن اصلا سخت نیست درست به حرف زدن با تو می ماند...راحت ، بی مقدمه،بی دغدغه، می دانم تا شروع کنم همه اش را ازهمان ابتدای حرفم می خوانی تا ته خط !!! اما از تو نوشتن همیشه دشوار بوده برایم، ساحتت آنقدر عظیم و پر ابهت است که واژه کم دارم برای بیان .ترکیب بندی جملاتم هماره شرمسار است و ناچارم می کند سکوت کنم تا فرجه سکوت بنمایاند قاصری زبانم و ارادت قلبم را به تو پدر
ذهنم خسته و غمزده است، جمعه بود ، نبود؟روزگار نامرد؟؟جمعه ای که با تلفن زود هنگام نگین شروع شد و خبر انجام کارهای ویزای دانشجوییش و شادمانی من برای او.... دلشوره ای مرا رساند به قهوه ای تلخ که وقتی تمام شد تازه یادم افتاد هیچ شیرینی نداشت برای همین تلخ بوده آن هم اینهمه.. ساعت 11 بود و من پیگیر کارهایم که موبایلم زنگ خورد و نگاهش کردم..چهره پدر بود با کلمه Baba روی آن با عشق تمام بله گفتم واجازه خواست برای دادن خبر خوش ، خبر ها را به شیوه خودش به گوشم می ریخت و من سرخوشانه به صدای شادش دلبسته بودم ....بزرگ منشی اش مثل همیشه شرمسارم می کرد... او قطع کرد مامان زنگ زد!!! خندیدم و یقینش دادم که من از ته قلب سرخوش و شادم از اینکه همه چیز خوب جلو رفته است....اما دلشوره ، دلهره و اضطراب رهایم نمی کرد...ناهار میهمان بودم و آنقدر مضطرب که میزبان فهمید در آغوشم کشید و گفت عزیزم چیزی نیست نگران نباش اما بودم!!! به خانه برگشتم و به دعا و ریکی مشغول شدم اما از آرامش خبری نشد به دوش آب گرم پناه بردم، حالم بدتر شد عجبا ! من هر چقدر حالم بد بود همیشه با نوای آب آرام می شدم حالا........ جمعه بود جمعه خوب ششم آذر هشتاد و هشت یعنی هنوز بدیش به من ثابت نشده بود پس مثل همیشه همه چیز خوب است مگر بدیش ثابت شود!!!!!!! همایون که زنگ زد گفتم شاید اینهمه دلهره مال تلفن بی خبر او بوده اما.......تقدیر عفریته تر از این حرفهاست نیست پدر؟؟؟ برای همایون مطلبی نوشتم و به وبلاگ فرستادم بی تاب و نگران به بابا زنگ زدم و وقتی صدای شادش راشنیدم کمی آرام شدم، گفت نیوشا جان دختر خوبم هر ساعت ده بار می گویم جای تو خالی است وای نمی دونی چقدر جات خالیه کاش اینجا بودی دختر گل بابا ، من خندیدم گفتم مگه نیستم بابایی؟؟ یه نیگاه کن به قلبت ببین چطوری توشجا خوش کرده ام و سر خوشم...آرام گفت معلومه هستی نیوشی من، کاش الان اینجا بودی تا بغلت می کردم باز خندیدم گفتم چه لوسم می کنی جناب دوستدار این کارا از تو بعیده یه فردا رو هم بمونی یک شنبه صبح میریم با هم باغ موزه یه صبحونه مهمون من اونوقت هی همدیگه رو بغل می کنیم و می بوسیم تا بقیه دختر پدر های دنیا غبطه بخورن به من و تو ....با بوسه هایی که از موبایل برای هم می فرستادیم خداحافظی کردیم... ..باز قهوه ای تلخ ..فنجان قهوه را با همه توان دستانم می فشردم و بسیار نگران بودم من سه شب قبل خواب بسیار بدی دیده بودم و مادر صدقه داده بود و گفته بود شاید این بار آگاهی تو نشانه درست نداده باشد آرام باش...به خودم گفتم امروز هم که همه چیز خوب بوده پس نگرانی بی مورد است!!اما دلهره رهایم نمی کرد آشوبی در جان و تنم بود که گویی باید به آتشفشان تبدیل می شد... ساعت ده و نیم شب بود تلفن زنگ خورد من با دستی لرزان گوشی برداشتم و صدا گفت حالت بد شده و بیمارستانید!!! یعنی چه؟؟؟ من تا ساعت دوازده و نیم سه بار با تو بابای خوبم حرف زدم و تو شاید با درد اما مثل همیشه مقاوم جواب دادی ... قرار نبود یک ساعت و نیم بگذرد وساعت بشود دو بامداد عید قربان و بشود آنچه نباید می شدو تا ابد من حرف بزنم و تو هیچ نگویی!!!!!!
وقتی گفتند حالت بد است یادم هست نذر کردم، همه آرزوهایم را نذر تندرستی ات کردم نذر کردم تا زنده ام قربانی بدهم در عید قربانهای پس از این!!!! اما خدا آن به قول خودش عادل بی همتا !! قربانی اش را از من ستاند بی اعتنا به التماسهای شبانه و اشکهای تنهایی ام !!!!
به سادگی رفتی در آرامش و بدون درد...رفتنت می گویند آنقدر آسوده و بی درد بود که گویی بر رویه خواب و نا خواب مخمل یک بار به ملایمت دست کشیده باشند.... دیگر چگونه شد و چطور گذشت را همه آنها که آمدند می داند...بهت و حیرت تمام ...
از کجای قصه تلخمان بگویم پدر؟؟؟گویی هایده درست می خواند در پیچ و خمهای جاده منجیل به رشت وقتی هفت ساله بودم:کجا برم خدایا به کی بگم غمم را که غم زبونمو سوزونده....چرا به لب بیارم که آتش درونم تا استخونمو سوزونده
یادت هست برایم ضرب می گرفتی روی فرمان پژو همانجا که علامت شیر ایستاده داشت و مرا یاد آرم بانک ملی می انداخت؟؟ می خواندی و به من می گفتی تو هم بگو...من هم با همون زبون هفت هشت سالگیم و اونهمه وابستگی بی انتهایم به تو با اونهمه بابایی بودنم می خواندم با تو و از دستهای بزرگ و مردانه انگشتان کشیده و پدرانه ات که بر فرمان نرم ضربه می زدی لذت می بردم و با تو تکرار می کردم
تو امید منی بذار مردم بدونن / غم عشق تو رو تو چشم من بخونن
تو خورشید منی من ذره ای محتاج نورم/ بیا گرمی بده به جون من اگرچه دورم
فقط یه روز زتو جدا می شم که توی گورم/
چگونه گذشت این تلخ ترین حادثه زندگیم ؟ تو حتما می دانی بابا....چطور این راه لعنتی فرودگاه را می کوبیدم با اشک و درد و حسرت و فغان...می رفتم و هر بار یکی از خواهرانم را سراپا سیاهپوش می دیدم که از پله های ورودی مسافرین پایین می آیند با زانوانی لرزان و چشمانی اشکبار با نگاههایی که از دوطرف شیشه های حائل می خواست همه سکوتمان را فریاد کند می آمدند با عجله تمام و در آغوشهای پر درد و تنهاشده امان می لرزیدیم....بازوانمان حلقه می شد بر یگدیگر و زار می زدیم پدر ...زار....به سرعت خودشان را رسانده بودند تا بدرقه ات کنند...تا مثل همیشه باز دور هم باشیم!!!! هرگز فکر نمی کردم در پیچ و خمهای جاده منجیل با اینهمه درد و اشک مجبور به دلداری آنها باشم......امان از آن همه خاطره در آن جاده که هر لحظه اش یکجور یک کداممان را می سوزاند....و وای از نگین که بی تاب بود و هبچ جور آرام نمی شد که دو ماه بود رفته بود و می خواست تازه عیدبیاید و بگوید بابا من هم آدم شده ام !! ببین مرضیه و بنان و شجریان گوش می دهم به جای منصور و کامران هومن..کتابهای سیاسی می خوانم !!!و وقتی آمد که تو دیگر نبودی...با سرعت تمام می آمدیم.. شوخی که نیست بخشی از وجودت تکه مهمی از قلبت را جایی جا گذاشته ای ..منتظر توست...وای که چه زود چهار خواهر باز با هم بودیم اما سیاهپوش!!! همین یک ماه قبل تر بود که قرار گذاشتیم عید همه آنها بیایند و با سرخوشی بروم به این فرودگاه لعنتی برشان دارم و باز دور هم محفل شادی داشته باشیم...قرارهای مرخصی و تعطیلی را درست کرده بودیم باورم نمی شد خدا اینهمه حسود باشد... چطور بگویم؟؟؟ کمرم شکست...پشتم خالی شد و زانوانم چنان ناتوان شده که هنوز هم توان قدم برداشتن ندارد دیگر هیچ تکیه گاهی ندارم پدر....از کجای مراسم بگویم؟؟؟ از بدرقه ات که شهر را به تعطیلی کشاند؟؟ از مردمان مهربانی که می گفتند باور نمی کنند؟؟؟ از خیابان مملو از دوست و آشنا و غریبه؟؟ از حضور جمعیتی که مبهوت اینگونه ناگهانی رفتنت بودند؟؟؟ از هوای بهاری و خوب روز بدرقه ات بگویم؟ یادت هست همیشه می گفتم از پائیز متنفرم بابا...می گفتی دخترم"پائیز بهاری است که عاشق شده است" دیدی بابا دیدی حق داشتم از پائیز متنفر باشم؟؟؟ حتی پائیز بی رحم نکبتی هم خجل بود، هوایش آن روز بهاری بهاری بود..آفتاب گرم و نسیمی ملایم ...آن هم در شهری شمالی !!!
و وای از همه آنچه به چشمهایم می دیدم و نمی توانستم باورش کنم...از آنها که راه طولانی را طی کرده بودند تا بیایند برای شستشوی تن نازنینت، دراویشی که چهره نورانیشان چشمها را خیره کرد ، بی تابی های خودمان در آغوش بهترین دوستانت در همه کودکیها و نوجوانی مان...از بغضی که با فریاد در آغوش عمو فرامرز آوار شد دوستی که همیشه با تو می دیدمش حالا او بود و من تو را نداشتم.....چند میلیون بار برای تو و عمو فرامرز توی آن سینی کوچک چای آورده باشم خوب است پدر؟ کتابی باز بود جلویت ...قلم و جوهر خطاطی ات آن طرفتر ..گرم بحث و حرف با عمو فرامرز که من سرک می کشیدم چایی بیارم؟ وای پدر حالا فقط صدای هق هق بی امانم را می شنود عمو فرامرز ..محکم می فشاردم و می گوید باورم نمی شود دختر..باورم نمی شود...هان ببین او هم باور نمی کند چه رسد به نیوشای بیچاره!!!!
تو مردی معمولی نبودی تا من فقط یک پدر را از دست داده باشم تو فقط یک پدر نبودی ...نویسنده، شاعر ،خطاط ،ادیب، سیاست دان ،کتابخوان ،مردم دار و بسیار مبادی آداب و نگه دارنده حرمت ذره ای نمک حتی ، مسول شعبه ای موفق در سالهای کاریت ...دائرتالمعارفی متحرک بودی ..با تو که برنامه تلویزیون می دیدم لازم نبود هر سوالی داشتیم به سراغ فرهنگ لغات برویم تو بودی و پاسخ میدادی ...سرشناس بودی آنقدر که وقتی با تو در خیابان راه می رفتیم یک جمله کوتاهمان هزار بار قطع می شد چرا که تو هر لحظه به سلامی از مردمان پاسخ می دادی و ما از هم قدمی با تو احساس غرور می کردیم حس می کردیم دنیا در دستان و دل ما جا دارد بس که مردم می شناسندت و تو مدام در حال سلام و احوالپرسی هستی.....قد بلند و شانه های پهن و سینه ستبرت مثل پناهگاهی امن بود برای ما، تکیه گاه سر من بود سینه و آغوش پدرانه ات .هر دردی داشتم تا به آغو شت که می رسیدم از یاد می بردم غمهای سوزاننده دلم را.......... و حالا.........
مادر و خواهرانم بی تاب...هر کدام زار می زنیم و افسوس خدای بی حیای هیچ کاره رحمی از باغ رحمانیتش رو نمی کند....توان پاسخگویی به موج جمعیت را نداریم..هر کدام که می آیند متاسفند، مبهوتند، متاثرند، می گویند حیف بود برای مردی با این همه سواد و دانش ..برای مردی با این همه استعداد زود بود...از کدامش بگویم از ادبیاتت؟؟ که کم نظیر بود. از اشعار بی نظیری که سروده ای با مضامینی عاطفی و به مناسبتهای سیاسی؟؟ از شعری که برای دکتر کدکنی گفته ای یا شعرهایت برای 18 تیریا تجمع معلمان در بهارستان؟؟از نوشته های زیبایت برای دخترانت ؟؟؟دانش و فکر سیاسی ات؟؟ از روشنفکری و جلوتر از زمانه ات زیستن ات بگویم؟؟؟ یا موفقیت بی نظیر کاری ات؟؟ آن وقت که هیچ کس نمی توانست شعبه بانک بچرخاند تو شده بودی رئیس شعبه نمونه کل گیلان !!! ازخطاطی ات با درجه ممتاز و تابلوهای خطت بگویم یا چشم سیرو روح بزرگ منشت از خوش خرج بودنت و سفره بازت یا میهمان نوازی های بی همتیات؟؟؟از کدامش بگویم که ته دلم به آتش کشیده نشود...محال بود کسی با تو هم کلام شود و شیفته ات نشود محال بود من از تو در حد فهم و درکم برای کسی حرف بزنم و او تو را ندیده عاشق نشود ...از ادبیات و دین و سیاست و علم روز به تمامی بهره برده بودی .... پدر محال بود کسی صحبتی کند و تو حرفی نداشته باشی برای گفتن...نگاه عمیق و زندگی پربارت جای صحبت برای دیگران نمی گذاشت..ابهتت در کلام و ادب و علم گویی همزاد قد بلند و شانه های پهن و سینه ستبرت بود....آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری گویی تو مضمون واقعی و به عینیت در آمده این سروده بودی پدر خوبم..
از چه بگویم که نسوزم..
چقدر برایم می خواندی " باید بچشد عذاب تنهایی را / مردی که زعصر خود فراتر باشد"
و من چه خوب می دانستم تو بسیار فراتر از عصر خویشی پدر...
تو پدر عمیق تر از آن بودی که بتوانی سطحی زندگی کنی ....
تو یادم داده بودی چون اسفنج ،حجیم بی وزن نباشم......اسفنجی پر از حفره نباشم که به گل آلودی سرشار شوم..تو یادم دادی آنها که در سطح زندگی می کنند ، در سطح می گیرند و پس می دهند هرگز عمق زندگی و معنای حقیقی روزگار را نمی گیرند پس همکلامی ، رفاقت و زیستن با چنین کسانی خطاست !!
و حالا دخترکت زیر حجم تلخ و فشار سنگین نبودنت در حال شکستن است درست همین لحظه ها که شستشویت می دهند !!!!!!!
صدایمان کردند بیایید ببینید .........تنها چیزی که یادم می آید تویی با آن قد بلند و استوارت با قامتی که همیشه مغرور و سربلند می ایستاد و حالا مظلوم و تنها چون کودکی خوابانده بودنت هنوز قدت بلند و صورتت پدرانه و مهربان ..اما دیگر چشمی باز نبود نمی دیدی مرا...دستهایت را نمی دیدم .. صورتت باز بود و بس ! عمو را دیدم بالای سرت که با دستهایش اشاره می کرد اشک بر چهره اش نریزید ...من پرسیدم این باباست؟؟ انگار می خواستم بگوید نه..می خواستم تو نباشی آنجا، کسی دیگر شاید اما تو نه..همه چیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد..آخرین چیزی که حس کردم این بود کهپاهایم نمی توانستند نگهم دارند و افتادم...چطور بیهوش شدم؟ چقدرطول کشید؟؟؟ چطور به هوش آمدم را نمی دانم.. شاید اگر همسران خواهرانم دور و برم نبودند با سر به زمین می خوردم و زود زود می توانستم کنار تو باشم تا ابد..اما می گویند دستهایشان گرفته مرا ..می گویند بردند مرا به بیرون سالن بعد تر روزها بعد برایم گفتند وای چه سنگین شده بودی سه نفری از پس وزنت بر نمی آمدیم!!! من ۵٣ کیلیویی را سه نفری گرفته بودند !! می گفتند بیهوش بودی و بسیار سنگین !!!... چقدر طول کشیده؟؟؟تا سیلی های مداومشان را بر صورتم که حس کردم یکی گفت داره به هوش میاد !!!می گویند از من می خواستند حرف بزنم جیغ بزنم ..من اما نفس هم نمی توانستم بکشم ..بالا نمی آمد نفسم ...نمی توانستم حرف بزنم..یکی می گفت لکنت گرفته ..صداها می آمد اما چهره ها را نمی دیدم..توان حرف زدن نداشتم ...آب بر سرو وریم می زدند، دست و پایم را می مالیدند اما نفسم نمی آمد چه خوب بود ..حس خوبی داشت شاید در خیالم می دیدم دارم به تو می رسم..اما خواهرانم صدایم می زدندحالا تشخیص می دادم صدای نیاز را، استغاثه نیکتا را ..دستم را می فشردند ...چشمهایم باز شد اولین تصویر صورت دختر عمه ام بود ...که مدام شکر می گفت !!!!! عجبا !!!! خداحافظی با تو گویی تمام شده بود همه بیرون سالن بودند خواستم ببینمت، نمی توانستم حرف بزنم چهار نفر با کمک هم مرا بردند داشتند می بستند صورت پدرانه ات را......... عمو که مرا دید باز کرد آن پارچه های لعنتی سفید رنگ را صورتت و سینه ات باز بود ...چند بار بوسیدمت پدر؟؟؟ چطور می فشردمت در آغوش تنهاییم؟؟؟ اما جوابی از لبهایت نمی آمد...دستهایت دیگر نبود تا مرا گرم و پر مهر بر سینه بفشارد و بگوید : "قربون دختر گلم برم" دیگر کسی نبود بر پیشانی ام بوسه زند و بگذارد تنهایی گورش را گم کند و برود....دیگر نمی توانستم بودنت را به رخ تنهایی هایم بکشم...بلندم کردند ..چه بی رحم شده بود عمو....بردنم بیرون عجب روزگار نامردی داریم..نماز میت می خواندند بر تو پدر !!!! بر تو ؟؟؟ چشمهایم چه می دیدند؟؟؟ آنقدر جمعیت بود که به کناری کشاندند مارا تا جا برای همه باز شود......
وای از خانه ای که دیوارهایش که هیچ، دیوارهای همسایگان را هم سیاهپوش کرده بود از هجوم پرده های سیاهی که آمده بودند تا سیاهی را برای همیشه بر زندگیمان بریزند.. مغزم کار نمی کرد..آدمها می آمدند چهره ها آشنا اما نامهایشان را به خاطر نداشتم...پدر در خانه ات باز بوداز صبح تا شب .. خانه ای که تو در آن از نامردترین و بی معرفت ترین مردمان روزگارت هم پذیرایی کرده بودی !!! خانه ای که تو بر ایوانش می ایستادی و بزرگ منشانه می گفتی میهمان من هستید تا روزی که زنده ام..دوست نیوشا هستید و هر بار بیایید در خانه ام به روی شما باز است..تو که به هر چه بی معرفتی بود رنگ سکوت زدی و هیچ گاه به چشمهای شرمسار من چشم ندوختی و چرا یی از من نخواستی !!! هیچ گاه بی معرفتی هاشان را به زیر سوال نبردی و نگذاشتی شرمنده تقدیر عجیبم باشم......حالا آن روح بزرگت هنوز بود اما جسم نازنینت نبود تا دلخوش باشم به بودنش ...وای که چه دردی دارد مردم می آیند و می گویند باورمان نمی شود ما که مردم شهریم می سوزیم برای رفتن او که هم زود بود و هم بسیار حیف که با این همه دانش به این زودی و اینگونه ناگهانی برود و بگویند می دانیم چه دردی دارید..فامیل بیایند و بگویند وای که تاج گلمان ، گل سرسبدمان رفت که همه فامیل به تو و اینهمه سواد و اندیشه ات هماره افتخار می کردند.....چه بگویم که مردم میهمان می گفتند باور کنید فقط شما عزادار نیستید لاهیجان یک دانشمند را از دست داده است و این را از آقای رجب زاده هم شنیدم هم او که سالها قبل آن زمان که فقط تو بودی و مامان و تازه ازدواج کرده بودیدیعنی چهل سال پیش، با تو همکار بود.....چطور می شد اینها را بشنویم و آتش نگیرد تار و پود تن غمرده مان پدر؟؟؟ که آنها غریبه بودند و از سواد نامه نگاریت و نگاهت می گفتند..می گفتند اگر کسی مستخدم اداره ای بود بسیار سریع وام می گرفت از شعبه تو اما وای به روزی که وضع مالیش خوب بود...می گویند تو هر جا که یک ناعدالتی کوچک میدیدی به فغان می آمدی و در برابر هر ظلمی در حق هر انسانی سر بر می تافتی ...سالهاست بازنشسته شده ای اما هنوز کارمندان بانک از تو و دانش کاریت یاد می کنند و معتقدند کل بانک ملی ایران چون تویی نداشته و ندارد !!!!..
وای چقدر دلتنگ توام بابا ..باورم نمی شود نشسته ام اینجا و از تو می نویسم ...
یکی دو ماهی بود که هر روز به تو زنگ می زدم ، دختران دیگرت دور شده بودند از مرز و بوم جغرافیا ییمان ..و تو بزرگ منشانه می گفتی " کجای دنیا بودن و زیستن مهم نیست ، چگونه زیستن مهم است " می دانستی تنها تار نامرئی که مرا به ایران ماندن پیوند داده بودن توست اما هیچکداممان تک اشاره ای هم به این موضوع نمی کردیم .....یک روز که به تو زنگ نمی زدم خودت زنگ میزدی و می گفتی زنگ زده ام صدایت رابشنوم دلم برای صدات تنگ شده بود نیوشی....بدجوری به این تلفنهای هر روزه دلبسته شده بودیم نه؟؟؟ حالا چند روز است که تلفنم نامت را بر خود ندارد و عصرهای تلخ می آیند و می روند و صدایت نمی پیچد توی گوشی؟؟؟ پدر من هم دلتنگم..بسیار دلتنگ توام ...موبایلت را همراهم دارم پدر ..اما جرات نمی کنم شماره ات را بگیرم هنوز نمی خواهم باور کنم نیستی تا گوشی ات را جواب بدهی و بگویی جانم دختر خوبم؟؟ حالا مدتهاست گوشی من و تو اسم نیوشا و بابا بر خود نمی بیند... در این مدت دخترانت مدام افت فشار داشته اند و هر یک بارها زیر سرم رفته اند ..هیچگونه تسلایی برای مادر داغدارمان نبوده ایم آخر خودمان در حال سوختنیم چطور آرامش کنیم؟؟
یادت هست با هم می خواندیم:
"آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم/احساس سوختن به تماشا نمی شود"
این مدت با اشک نشسته ام به مرتب کردن نوشته هایت ، اشعاری که گفته ای را ، دفاتری که از اشعار تو لبریز ند ..و چه خون گریه کرده ام وقتی دیده ام برای هر کداممان شعر گفته ای جداگانه...سال 85 بود و برای من شعری گفته ای هرگز نشانم ندادی و من تازه بعد از رفتنت دیده امش در یاداشتهایت ..
گویی تو هم در عجب بودی از بازی آنها که بی رحمانه مهر قلبم را بازیچه روزگارشان کرده بودند...شاید تو هم باور نمی کردی این همه عشق بی منت را تنها بهانه ای کرده باشند برای گذر از روزهایشان ، شاید باور نمی کردی آدمها آنقدر بد شده اند که وسعت خوبی های دیگران را نردبان گذر از روزهای بدشان می کنند و تا ابد به خو غره می شوند که هیچ اشتباهی مرتکب نشده اند و این حق آنها بوده که حرمت هیچ نمکی را نگه ندارند..نمی دانم پدر کاش بودی و ساعتها با هم حرف می زدیم و از تو می پرسیدم چه شده که برایم اینگونه سروده ای
"در حوصله ات چرا نگنجید بهار؟! /در خانه تو چرا نخندید بهار ؟!
گل آمد و سبزه آمد و سهره کنار برکه /بر شاخه بنشست و هم نخندید بهار؟!"
وتاریخ زده ای هجدهم اردیبهشت هشتاد و هفت،.برای نیوشای صبور و پر دردم...
کاش هنوز بودی تا با هم به حرف می نشستیم، روی ایوان خانه با نگاهی بر آنهمه سیکاسهای ناز ،تو روی آن صندلی تک نفره کوتاه می نشستی و من پیش پایت کنار سینی استکان چایت و کتاب و زیر سیگاریت !!! وای پدر سیکاسها را بگو با آنها چه کنم؟ یادت هست گفتم بیا تکثیرشان کنیم و تو با اشتیاق قبول کردی ...حالا مدتهاست با اشک نظاره کردمشان ..باور کن گلدانها دلتنگ دستهای تو هستند....گلهای کاغذی نگران نبودن تو و آن گلدان بزرگ برگ انجیری ابلق منتظر نگاه توست.....
نوشته هایت را مرور می کنم و باز کاغذی می بینم با خط خوشت نوشته ای بر آن
"من با تو نمی توانم از خزان حرفی زد/زیرا تو چنانی که گل نسترنی ،فصل بهار
ای مقصد آفرینش بهار در اصل بهار /چشمان تو روشنی دهد به سر فصل بهار"
و تاریخش مال بیست و دوم اردیبهشت هشتاد و هفت است..و کنارش یاداشت شده: برای نیوشا و روح بزرگش ... می بینی پدر تو هم می دانستی خزان چه داغی به دل درختان باغ می دهد...تو می خواستی من همیشه سرو باشم و هیچ خزانی نیاید مرا به زردی نکشاند..تو مرا بهاری می دیدی حتی در اوج سکوتهای بی وقفه و دردهای بی انتهای دلم...و وای که خزانی شده همه نهالهای کوچک زندگیم با رفتنت !!!
در بین دخترانت من یکی بیشتر عاشق ادبیات شده ام گرچه نیکتای خوبت هم هماره نفر اول شعر استان می شد و خطاطی اش چون تو بی رقیب بود در کل استان..اما من انگار کتابخوان تر ، ادبیاتی تر ، شیفته تر از بقیه بودم که می گفتی بیا یک روز بنشینیم به مرتب کردن نوشته هامان و برای من می گفتی و می خواندی و من خوشحال بودم که عزیز کرده توام آخ پدر نمی دانی دخترکت حالا ناگهان چنان زمین خورده است که گویی دیگر نتواند برخیزد که کاش زودتر رها شوم از زیستن:که روزی هزار بار زمزمه می کنم: "من به مرگم راضی ام اما نمی آید اجل/بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید"
حق بده دلتنگ آغوشت باشم ، هوای بوسه هایت را بکنم ، عطر تنت را در ذهنم جستجو کنم و به دنبال تکیه گاهی باشم میان آن همه خاطره از تو...
خواهران سیاهپوشم را بدرقه کردم،دامادهایت ناباورانه حسرت می خورند که دیگر ندارند تو را تا از هم کلامی با تو لذت ببرند،سخت گیر بودی همیشه چه در درست و انسان تربیت کردن فرزندانت چه در سپردن دخترانت به همسرانشان برای ادامه راهشان، آنقدر سخت گیر بودی که ما خودمان اول بارها بررسی می کردیم ببینیم طرف ارزش هم کلام شدن با تو و در محضرت نشستن را دارد بعد او را میهمان خانه تو می کردیم تازه بعد ترش تو بودی و تنها یک نگاه عاقلانه ات ..تو بودی که اگر مهر تائیدت را بر انتخابمان نمی زدی همه چیز را به آب خوردنی فراموش می کردیم..تو معتقد بودی مردی باید بیاید که معنای عمیق زیستن را بداند، چشمهایش بی چرتکه به زندگی بنگرد و درک کند اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت...تو وقتی هفده ساله شدم در گوشم گفتی " همیشه عاشق بودن مهم نیست،درک عمیق عشق مهم است!" و اینگونه بود که یادمان دادی مردی که ارزش و جایگاه عمیق عشقتان را درک نکند دخترانم هیچ گاه نمی تواند شما را خوشبخت کند...و اگر بی معرفتی دیدیم تو رهنمونمان می شدی به " چشمها را باید شست،جور دیگر باید دید" به اینکه چشمهاشان شاید کم سوست، شاید یادشان رفته دنیا را زیبا ببینند و دلداریمان میدادی "چون بگذرد غمی نیست" شاید به همین خاطر است که خانواده های دامادهایت می گویند وای چه زود و حیف شد می خواستیم با افتخار آقای دوستدار را تا سالها به همه معرفی کنیم تا همه بدانند چه مرد فرهیخته و سرشار از معلوماتی افتخار فامیلی نصیبمان کرده ...و پدر این معنای عمیق درست زندگی کردن توست آنها و تمام مردمی که بودنددر همه لحظه های ما تورا به آپارتمانها ، حساب بانکی ، زندگی پر از سفر خارجه و اقامت خارج از کشور نمی شناسندت !!! چه باعث افتخار من و همه ماست که تو را به خاطر مدل ماشین و خانه آنچنانی و مغز بازاری منش یا نگاه سطحیت یاد نمی کنند در حالیکه در عصر ما بسیارند چنین مردانی با چنین طرز زندگی حفت آوری !!!..........تو هر جا که می رفتی خودت بودی ، زندگی ساده ات ، خانه معمولی و نگاه بدون چرتکه ات!!! تو وقتی قرار شد دختر سومت را به مردی بسپاری برای ادامه راهش باز خودت بودی و خودت ..تورا نه به خاطر امکانات رفاهی و پولهایی که از سر اعتماد !!! به دامادت می سپری شایسته احترام می دیدند !! نه، خدا را شکر آنقدر کم ارزش و بی بها نبوده ای پدر ..تو تنها دو ساعت با خانواده اش حرف زدی و آنها می گویند در همه عمر مردی چون تو ندیده اند ، آنها می گویند کاش حرفهایش راضبط کرده بودیم..افتخار می کنم دختر تو هستم ، دارایی تو دانش عظیم و نگاه عمیقت به زندگی بود..نه اسکناسهایی که با دوز و کلک به دست آورده باشی و به امانت بسپری به مردان همراه شده با دخترانت !!!! همیشه معتقدم بهترین و زیباترین منازل و ویلاها ممکن است ازبین بروند ، شیک ترین مدل ماشین و بیشترین حسابهای بانکی می تواند روزی به سادگی باد هوا شود !!! اما آنچه تو از کلامت به ما هدیه داده ای هرگز از بین نمی رود...افتخار می کنم که بیش از هزار جلد کتاب ناب از ادبیات دنیا بر کتابخانه ات نشسته است و ما را محکم و درست اندیش با آورده ای ، تو بیست و سه سال پیش رئیس شعبه بانک هشتپر بودی و حالا پس پشت همه این سالها مرد و زن بسیار جوانی که سنشان حتی به 19 هم نمی رسد وقتی در کشوری دور از نگین می شنوند چه شده ، سیاه می پوشند و گریه سر می دهند که وای ما بارها اسم پدرت را از مادر و پدرمان شنیده ایم و تعریفش را که چه مرد خوبی بود و عجبا پدر تو فقط 10 ماه در هشتپر بوده ای نه حتی یک سال !!! و اینگونه مردمانش برای فرزندان خود از تو یاد کرده اند ..و چه سعادتی بالاتر از این می تواند نصیب ما باشد ؟؟؟
هشت ساله بودم که "ماهی سیاه کوچولو" را به دستم دادی و گفتی بخوان و من یاد گرفتم مثل ماهی سیاه زندگی کنم و بدانم "مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم، البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو برو شدم-که می شوم مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...." و در کنار تو پدر رشد کردم و دریافتم تو هم همینگونه زندگی می کنی و شاید به همین خاطر حتی رفتنت هم درسی بود برای همگان ، که اگر اینگونه نبود برایت نمی نوشتند:
جهانگیر دوستدار صنایع بزرگ مردی که
لبخندش یک" حافظ" غزل
گفتارش یک" سعدی" سخن
و رفتنش چون بودنش
درسی جهان گیر بود....
این روزها هزار بار از تو خواسته ام مرا پیش خودت ببری که دیگر کاری در دنیا ندارم ..اما انگار نمی خواهی بیایم که به التماسهایم هم توجه نمی کنی ...تا کنون صد بار نگین پرسیده از من اگه بمیریم می تونیم یه بار دیگه کسانی رو که دوست داریم ببینیم؟؟؟ من آرام گفته ام حالا هم می توانی بینی فقط باور کن............پدر دلم برای بودن هایت تنگ است....آخ که چه حسود است خدای هیچ کاره.. اگر می دانستم هیچ گاه از تو نمی نوشتم..هنوز به یک ماه نرسیده بود که برایت نوشته بودم و وای از تقدیر...می دونی بابای خوبم بذار بهت بگم از روزی که تو رفته ای ، هر روز که می گذرد و تمام می شود خوشحال می شوم چون یک روز به آمدن پیش تو نزدیک تر می شوم و چه شادمانیی بالاتر از این می توانم داشته باشم؟؟ مگر نمی خواندی برایم :
"چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر" ..
شانه هایم خسته است باور کن نمی کشد دیگر این بار سنگین را ....می دونی بابای گلم از آن روز من تند تر نفس می کشم ،و کاش خیلی زود تمام شود نفسهایم در سینه ام حالا می دانم با نفس کشیدنهایم مدام از زندگی دورتر و به تو نزدیکتر می شوم که خوب می دانی بسیار دلتنگ با تو بودنم بابای بی مانندم.
پ.ن یک: من بلد بودم شادی با دیگران تقسیم کنم و یا در حد توان به دیگران شادی ببخشم،عادت ندارم به خصوص در دنیای مجازی دردهایم را رو کنم مگر در خلوت خودم، شاید هرگز از رجعت نابهنگامت نمی نوشتم اگر دوستی بچه های اینترنت را خبر نکرده بود و ویولت و آرایه دو عزیز دل و مهربان، مهر مندانه به تسلا بخشیدنم مطلب نمی نوشتنداین دو یادمان کردند و بارها با تماس های تلفنی اشان شرمسارم کردند و هر بار صدای ناله های مرا می شنیدند و به آرام کردنم می پرداختند ........و بعد تر کسانی با خبرم کردند که خانم زیگزاگ و آقای زیپ هم با همدلیشان شرمنده ام کردند این شد که نوشتم البته نه با حوصله و نه در خور پدر که من بسیار کم و کوچکم در برابر ساحت عظیم و بی نظیر پدرم این را من نمی گویم همه آنها که می شناسندش اذعان دارند ..
پ.ن دو: بسیاری از شما محبت هایتان را نثارم کردید بی دریغ و بی منت ، باید حتما بنویسم و ازتان تشکر کنم کمی دیگر مهلتم دهید ، آنفدر بی چشم و رو نیستم که از یاد ببرم مهرتان را..می نویسم به زودی و به وبلاگهایتان خواهم آمد کمی مهلتم دهید بسیار خسته و غمرده ام شاید وسعتش در باورتان نگنجند..کامنتهای مهربانتان را (عمومی و خصوصی )در دو پست قبل دیده ام ،این پست را باید می نوستم تا دوباره نوشتن را از سر بگیرم..روزی که وبلاگم متولد شد تنها چیزی که در باورم نمی گنجید این بود که بخواهم از سفر پدر بنویسم...و عجبا که هیچ بخشی از زندگیم هیچ گاه مطابق تصورات من پیش نرفته است...
پ.ن سه: پدرم در بامداد عید قربان راهی سفری جدید شد ...زان پس من تاریخ ها را گم کرده ام، از اخبار به دور بوده ام تا خبرم کردند که شیوا نظر آهاری در واپسین روزهای پائیز خجلت زده هشتاد و هشت باز میهمان اوین شده..من که از پائیز متنفر دائمی بودم اول مهر خوشحال آزادیش بودم و در دی ماه شنیدم در آخرین روز های آذر لعنتی ، اوین هوای شیوا داشته...دلتنگتم شیوای خوب و بارها این مدت با تن و ذهن سیاهپوشم به تو اندیشیده ام ...
بعد تر نوشت مهم: پاک از یاد برده بودم هر چه را که دوست داشته باشم و بخواهم خدا ناگهان چنان بر آن چشم می دوزد و دست می نهد که من برای همیشه محروم شوم از داشتن و بودنش ...شاید اگر یادم نرفته بود آنهمه حسادت خدا را ..نمی نوشتم از پدرم آنطور بودن هایت و ممکن بود هنوز پدرم را داشته باشم...آخر هر بار من در این دنیا خواسته ای از ته دل یا دلبستگی عمیق داشته ام به کسی یا چیزی، خدا با بی معرفتی تمام از من ستانده اش!!!
نیوشا دوستدار صنایع
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ -
پدرانه ١
اگر یک بار دیگر به هستی حقیر ، بی ارزش و بی معرفتت پا بگذارم آی خدای هیچ کاره حسود، تنها دو چیز را برای خود خواهم خواست :
پدرم را
و
نامم را
حالا برو به کار دنیاداری مسخره ات برس خدای هیچ کاره که توی همین یک کار هم وامانده ای !!!
نیوشا دوستدار صنایع
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ -
کارها رو انجام داده ام ایمیلها رو فرستاده ام و جواب بعضی هاشون اومده..تلفن و کامنت و اونچه از من بر میومده دریغ نکردم و کمی روحم رو آسوده کرده ام...خونه ساکت و خلوته و نور مهربون شمع روشنش کرده..می شینم به خوندن شاملو و نامه هاش برای آیدا کم کم قهوه رو سر می کشم و نوای خوب و دلنواز سه تار رو که آروم توی فضا می چرخه به گوش جان نیوش می کنم ....آرامشی عزیز مهمون فضای خونه امه و کلمات زیبای شاملو منو وادار می کنه تصویری بسازم از اونهمه عشق احمد و آیدا به هم و هی توی دلم غبطه بخورم به آیدای احمد!!! تو این عوالم دلفریبم که موبایلم زنگ می خوره بی حوصله نگاش می کنم و وقتی no number رو می بینم انگار دنیا رو بهم دادن شیرجه می رم روی اون علامت گوشی که لمسی هم هست و با عشق میگم چطوری عزیز دلم چه همه دلم برات تنگه و منتظرم نگین خواهرکم از اونور بگه من می درخشم تو چطوری؟؟؟ اما صدای یه مرده و من میخکوب می مونم بهم میگه:نمردم منو عزیز دلم صدا کردی چه عجب!!! توی ذهنم دنبال صاحب صدا می گردم و عجبااااآروم میگه چیه تعجب کردی؟؟ فکر کردی همه مثه خودت باید رو آدمها خط قرمز بکشن..می خنده میگه یادمه زبون تند و تیزی داشتی چی شده چرا ساکتی؟؟ آروم میگم همایون من باورم نمی شه تو باشی...می خنده مثه همیشه گرم و مهربون میگه تو هیچ وقت باورم نکردی تازگی نداره!!! از خودش و روزگارش میگه خوشحالم براش که اینهمه موفق بوده این مدت. از من و روزگارم می پرسه و من حس می کنم لابه لای حرفهام گاهی لب به دندون می گزه و خطوط چهره اش توی هم میره...بهش میگم تو تنها کسی هستی که من همیشه فکر می کردم بی جهت رنجوندمت و ..آروم میگه دختر من سر خاک فروغ به تو گفتم تو انقدر عزیز و دوست داشتنی هستی که نمی شه ازت دلخور شد نمی شه از تو کینه به دل گرفت من تو رو درک می کنم ....میگم لوسم نکن می دونی که..می خنده آره می دونم...
همایون نمی دونم هنوز اینجا رو می خونی یا نه..اما تو تنها کسی بودی که به دلایل خاصی رنجوندمت و خوشحالم ازم دلگیر نیستی ...خوشحالم برای تو عزیز بودم ...ازت ممنوم هنوز حال دلم رو می پرسی و مثه همیشه منو شرمنده خوبیهای بی پایانت می کنی ...برای تو همه اونچه خوبی روزگاره از خداوند می خواهم.
شبم رو زیباتر کرد تلفن ناغافلت مرد.
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ -
دیدی بعضی از آدمها توی زندگی مثه صفر بعد از ممیز می مونن؟؟؟
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ -ما عاطفه داریم؟؟؟
روزهای تاریخ ایران همیشه شرمنده مردم ایران بوده از قدیم و گمانم تا ابد!!!
شما ،من ، اونی که دوستش دارین و همون چند نفری که گاه به گاه میاین اینجا و یاد من می کنین ما عاطفه هامون رو کجا فرستاده ایم؟؟
عاطفه مدتهاست مهمون اوینه منتظر حکمش بود..من هم بیرون دیوارهای اوین منتظر خبری از حکمش...حکم اومد تلخ تر از اونی که فکرش رو می کردم حالا به نظرم اوین همه ایران رو پوشش داده یه زحمتی بکشین یه سری بزنین اینجا اگه عاطفه هامون رو تندرست و همیشه پایدار می خواهیم:
کمپین من عاطفه ام بد نیست اونها که عاطفه ها رو به سلول می کشن بدونن میلیونها عاطفه هنوز بیرون دیوارهای بی رحم اوین منتظر عاطفه هستند.
ممنون از شما که می خونید و سر می زنید و کمک می کنید.تندرست باشید و پایدار.
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ -Time doesnt wait for anyone
بنا به دلایلی صبح در غرب تهرانم و کاری انجام می دهم. اونی که همراه منه می گه تا اینجا که اومده ایم بیا بریم یه سر هایپر استار!! میگم چی کار؟؟ خرید؟؟ دیدن؟؟ حوصله ندارم برگردیم من کلی کار دارم..میگه تا اینجا اومده ایم ببین! صف ماشینهای زیاد و پارک شده نشونم میده مردمی رو که برای خرید اومده اند نزدیکیم به فروشگاه و من دل نمی دهم به رفتن اصولا آدم خرید کردن نیستم!! میگم به جاش می تونیم بریم شهر کتاب ونک و کلی هم حال کنیم..می خنده که آره بد هم نیست بعد از اینجا میریم!!
به خاطر دل اون هم شده میرم شلوغی ورودی پارکینگ و ازدحام جمعیت برام عجیب نیست!! بی دردسر راه می ریم حتی زحمت برداشتن سبد خرید و چرخدار رو هم به خودمون نمی دیم..می چرخیم بوی انواع خوراکی ها ..بچه هایی که توی سبدهای خرید لم داده اند ،مردمی که دنبال خریدهاشونن...چهر ه آدمها ..همه جور آدمی می بینی..خسته شاد، چادری ! مانتویی...دختر پسران عاشق معشوقی ، دانشجوهایی که گروهی اومده اند!! خب بزرگه درست بیشتر از شهروند توش وسایل ریخته اند درست در مقابل فروشگاههای بزرگ و درندشت خارج باز هم به نظر کوچیک میاد درست!!! اما وقتی هیچ امکانات رفاهی خوبی نیست، هیچ فروشگاه درست و درمونی باز نمی شه معلومه یکی مثه این باعث می شه خیلی ها خریدهای ماههاشون رو اینجا انجام بدهن..خوب هم خرید کرده اند !! می چرخم و هیچ غرفه ای منو جذب نمی کنه..یه جا کتاب فروشی هم هست می ریم بد نیست اما نمی شه کتاب دستت بگیری ورقش بزنی اونوقت بوی خوراکی های توی فروشگاه قاطی با هم برسه به مشامت...من کتاب با طعم غذا دوست ندارم..کتاب رو که دستم می گیرم به ورقهاش که دست می کشم دوست دارم اون بوی خوش و ناب کاغذ و کتاب بپیچه توی فضای اطرافم...محصولات فرهنگیش بد نیست اما وقتی شهر کتاب هست نمی شه اینجا از دیدن کتاب ذوق مرگ شد!!! خب از شهروند و رفاه بزرگتره اما برای من تازگی نداره شادمانی هم!! چرخیدنمون ما رو می کشونه به غرفه گل و گیاه مدتی رو کنار کاکتوسهاش می گذرونم قشنگه!! می خنده بخریم؟؟؟ من میگم نه!! ببینیم فقط! از غرفه دار می پرسم سود هر روز فروشگاه خالص تو جیب کی میره؟؟ با رنگی پریده می گه نمی دونم خانم نپرسید چه سوالهایی می کنید.. تا بخواهید هم خوراکی هست اما دریغ از یه بروشور که توش از راه پیشگیری ابتلا به ایدز و هپاتیت و آنفولانزا خبری باشه!! اینهمه جمعیت و حتی یه تهویه درست درمون هم نمی کنن سالن رو که بوی غذا به قسمت وسایل خونه نرسه غرفه وسایل باغبانیش هم بد نبود نگاهکی کردیم و رد شدیم..بچه ها شاید شادند..خب وضع اینها از ما بهتره اینها صبح جمعه میان با والدینشون!خرید از یه فروشگاهی که نیمه شباهتی به اون همه فروشگاه غول پیکر در خارج از ایران و حتی همین دبی عرب نشین !!! داره، ما روز جمعه اگه می خواستیم با بابا بریم چمخاله باید نرسیده به گشت های لعنتی بسیج!! نوار هایده رو از ضبط در می آوردیم تو کیفهامون جا می دادیم تا از گشت رد بشیم و دوباره صدای هایده وقتی از منطقه ترس و خطر دور شدیم بپیچه تو ماشین که می خوند: مردا سر دار/زنها تو زندون...
اینه فرق نسل تازه تر ایران با نسل من !!!
تو فروشگاه زنگ می زنم به دوستی که برام خیلی عزیزه دلم می خواهد اون رو هم دعوت کنم به این شوی تلخ تا بیاد و ببینه و به بهونه این نمایش با هم باشیم اما تنبل خوابه!!! دلم می خواست بود و باهاش قهوه می خوردم اما نشد !!
صف صندوق هم بد نیست برای دیدن ،با آرامش مردمی رو که دنبال یه ردیف خلوت تر می گردن و هی از این صندوق به لاین صندوق دیگه سرک می کشن نگاه می کنیم و دورشون می زنیم!! چشمهاشون به خریدهای نفر جلوییه که چرا تموم نمی شه وسبد خریدهاشون همون تنوعی رو داره که لنگدراز تو پستش می گفت..چهره هاشون غمی رو نشون نمیده ..نمی دونم کدومهاشون رو ممکنه توی تظاهراتهای بعد از ٢٣ خرداد دیده باشم یعنی اصولا آدمهایی که اون روزها می بینی ممکنه همین ها باشن اما یادت نمی مونه چهره هارو آخه تو که اطلاعاتی نیستی!! ....دغدغه های اینجا لاین خالی تره و زودتر از این صفه بیرون رفتن..نگاهشون می کنم و اشکم سرازیر می شه..همراهم میگه چی شده؟ آروم باش!! می گم می بینی زندگی همیشه جریان داره بدون اینکه منتظر کسی باشه..درست حالا همین حالا که ما اینجاییم و نظاره گری ساده..بچه های محروم از تحصیل تو اوینن..عاطفه نبوی منتظر حکمشه!!! بچه های عضو شورای حق تحصیل باز محکوم شده اند !! وهیچ کس شاید یاد ضیا نبوی و پیمان عارف نباشه تو این ازدحام و شادمانی خرید و تردید انتخاب جنس ها !!! هیچ کسی نیست که برای یه بار هم شده بچه های یه پرورشگاه رو بیاره اینجا تا شاید یه فروشگاه رو ببینن!!
میگه آروم باش..خانمی اشکهام رو دیده نگاهم می کنه صدای آرومم رو شنیده تو لاین صندوقه و میگه آخه کاری ازمون برنمیاد!! اما طفلکی انگار شرمنده شده سرش رو میندازه پایین..میگم من هیچ کسی رو سرزنش نمی کنم حق مردم زندگی در آرامشه.. حالا ساعت ١١:٣٠ صبح جمعه برای دانشجوهای ستاره دار و محکوم شده اوین چطوری می گذره؟ اونها الان در چه حالین چی کار می کنن؟؟؟ انگار اون خانم هم رفته تو فکرشون!!
با بقیه اشکهام میام بیرون و تا خروجی اتوبان اشکم بند نمیاد..میگه کاش برده بودمت شهر کتاب اینجوری ممکن بود یادشون نیفتی!! میگم بین اونهمه کلمه و کتاب و واژه و جمله می شه یاد بچه های فعال حقوق بشر نیفتم؟؟ دیگه هیچ کدوممون حال رفتن به شهر کتاب رو نداریم..به ارسال انرژیهای خوب و مثبت معتقدم به ریکی دادن به شرایط بچه ها به آرامش و تندرستی خواستن براشون از کائنات!! توی راه برگشت میگم به محض اینکه برسم خونه برای همه اشون انرژیهای خوب می فرستم این کار که ازم بر میاد..
امروز صبحم با یاد شما گذشته بچه های دانشجو، ستاره داران محروم از تحصیل مقیم اوین، فعالان حقوق بشر،شما که بندهای شرمنده اوین تا ابد از اینکه اینگونه در حق شما و آرزوهاتون جفا کرده اند سر بلند شدن ندارند..
می دونید دیوار برلین بالاخره ریخت! دیوارهای اوین هم سرنوشت مشابهی خواهند داشت.
دلم برای همه شما که بی گناه در بندید بی تابه.کاش قاضیان با انصاف! پرونده هایتهان ادبیات بلد بودند...
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس!
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ -تکه های بودنت
گوشی رو بر میدارم و شماره رو می گیرم با خودم میگم خوابه ؟؟ حتما.. گوشی رو بر میداره و آروم می گه سلام..نخوابیدی ؟؟ خوبیه حرف زدن با بابا اینه که لازم نیست توضیح بدی حرف زدن با اون حاشیه و مقدمه نمی خواهد ..برعکس مامانه ..بی تعارف می رم سر اصل حرفم !! می گم بابا چقده خوبه ادبیاتمون شاملو داره و من از ۵ سالگی صداش رو شنیده ام و هی بزرگتر که شده ام شاملو رو بیشتر دوست داشته ام و چه خوبه شاملو میگه: من زنده ام به رنج می سوزد این تنم ز درد ...بابا ساکته..اصلا نمی پرسه چرا این موقع بهش زنگ زدم ...چرا حالا ساعت ١ صبح که واسه اون خیلی دیر تر هم هست از خواب بیدارش کرده ام و درباره شاملویی بهش می گم که هنوز من به دنیا نیومده بودم که بابا می شناختش و می خوندش ...و بابا دلیل نمی خواهد دنبال چراها نیست..مثه همیشه حرف زدن با آدم رو بلده..اینه که من همیشه با اون راحت تر بوده ام تا با مامان ..اینه که بین دختر هاش با من دمخورتر بوده شاید !!
من که یه کم آروم می شم میگه آره دخترم شاملو نقاش بزرگ کلماته..و من میگم آره یه هو یاد شاملو افتادم دلم خواست با شما درباره اش حرف بزنم اما خوب می دونم همون اول حرفم تا تهش رو خونده فهمیده آسمون ریسمونهای ١ شب یا ١ صبح مال شاملو نیست !! که هردومون خوب میشناسیمش!! .....بابا میگه صداش رو به یاد بیار: سکوت سرشار از ناگفته هاست...
همین رو که میگه من تو بغل خودم مچاله می شم زانوهام رو بغل می کنم و تکیه می دهم به دیوار گوشی رو می چسبونم به گوشم و با انگشتهای ظریف و تنهام رو دهنی فشار میارم مبادا التهاب غمگین نفسهامو بشنوه....تند تند بغض هام رو قورت می دهم که زنگ نزده بودم گریه کنم و تو اونور خط ناگفته هام رو شنیده ای و بازهم به شیوه خودت همون اول خط رسیده ای به ته حرفهای من که بلندترین مقاله هام برای تو یه تلگراف کوتاه واسه این که ببینم گرفته ای حرفم رو..میگی:
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زنده گی نشستم!
و من این ور کره خاکی توان قورت دادن بغض رو ندارم و هق هقم رو می شنوی و مدارا می کنی تا بباره ابردلم و زمانی میگذره تا بگی:
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
آروم بگی :پس طاقت بیار نیوشی گلم.. تو انتخاب کرده ای پاش وایسا دختر گلم..و بدون که هیچ چیزی اندازه خنده های تو وقتی در بغض اسقامت می خندی برای بابا ارزشمند نیست..و من فریاد کنم دردهامو با هق هق و تو گوش بدی و بگی گریه کن دخترکم.. و همینطور که من گریه می کنم که حالا درست این وقت شب اون دختر پر تحمل زبون تلخ محکم نیستم که حالا فقط دلم گرفته و اصلا نمی خواستم به روی تو بیارم که دلم می خواهد گریه کنم و خواستم برات ادا بریزم که هه من زنگ زده ام نصفه شبی باهم شاملو بخونیم مثه همیشه !!! چقد شده ما تلفنی با هم یه شعر شاملو خونده ایم یا از دکتر کدکنی گفته ایم یا تو یه تیکه از پله پله تا ملاقات خدا رو خونده ای خواستم فکر کنی امشب هم مثه همون وقتها ست و پس پشت سکوتت وقتی گریه می کنم بشنوم که سیگار آتیش می زنی صبوری می کنی تا آرومتر بشم و برام بخونی که:
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
میمکد که زندگی کند.
پک عمیقت به سیگار رو می شنوم و می خواهم شکل دود ش رو تصور کنم که میگی اونهایی که معتقدن زمان مرهم زخمهاست اشتباه می کنن فروغ زخمهایی داشت در دل که هیچ گاه خوب نشد...
آروم شده ام گریه ام تبدیل شده به اشک بی صدا..بغضم مثه یه ابر آبستن توی گلو مونده بود و به رعد تحکم تو احتیاج داشت برای جوشیدن از چشمهام..
با اینکه می دونم بی خوابت کرده ام و بعد از تلفنم ساعتها نمی خوابی و به بازی روزگار با نیوشی فکر می کنی و هی پازلها رو می چینی کنار هم و جور در نمیاد هی تو ذهنت تاس جفت میریزی و تک میاری ...می دونم آرامشم به قیمت نا آرامی و بی خوابی تو به دست اومده اما حال شیرینی دارم.....آرومم ..
می دونی بابا این تکه از بودنهات رو خیلی دوست دارم....
پ.ن: شعرهای درون متن از شاملو و فروغ فرخزاد است.
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ -